بخواهيم علائم تشخيصى را علائم براى شيئى بدانيم ، همان گونه كه آن علائم داراى حركتند ، شىء هم بايد حركت داشته باشد ، و گرنه علائم تشخيص با حركت خودبه جلو مىرود ، ولى ذوالعلامه ساكن مىماند . تطبيق بين علامت و ذوالعلامه اقتضا مىكند كه با حركت تشخص ، متشخص هم حركت مىكند . « 1 »
اين خلاصه برهانى بود كه ملاصدرا بيان كرده است ولى نويسنده در بيان اين برهان چنين نوشته است : « . . . هر موجود ، يك هويت بيش نيست كه آن هويت واحد ، چهرهها و نمودهاى گوناگون دارد . اشياء چون آبهايى نيستند در ظروف گوناگون ريخته و شكلهاى مختلف گرفته ، كه تمايزشان به خاطر تمايز ظروف باشد . بلكه ظرف و مظروف در اين جا يكى است و هر موجودى به اقتضاى وجود خويش شكل و ظرف خاصى مىيابد . تشخص از خارج بر وجودات تحميل نمىگردد ؛ بلكه از درون خود وجودات مىجوشد و سر برمىآورد . وجود ، در حكمت متعاليه ، مساوق با وحدت ، شخصيت و شيئيت است و بيرون از وجود ، اثرى و خاصيتى يافت نمىشود تا به وجودات تشخص ، وحدت و يا تحقق ببخشد .
« حال كه چنين است ، هرگونه صفتى و عارضهيى در شىء ، عيناً صفت و عارضه وجود خاص آن شىء است . و بدين قرار حركت شىء ، در واقع عين حركت هويت شىء است . به سخن ديگر :
اعراض و صفات هر شىء از نظر هستى از مراتب وجود جوهرند و بدين سبب ، نو شدن اعراض جز از طريق نو شدن جوهر ميسر نيست ؛
هامش
( 1 ) - اسفار ، ج 3 ، ص 101 - 105