ضرورت نداشته باشد ، اين معنى را امكان خاص و خاصى مىگويند .
گاهى هم امكان به معناى لا ضرورت طرف مقابل يك قضيه مىآيد كه اگر در قضيه موجبه باشد معناى عدم محاليت و عدم امتناع وجود را افاده مىكند . فلان چيز ممكن است ، يعنى ممتنع نيست ، بگوييد : عدم وجود برايش ضرورت ندارد ، عدم وجود ، طرف مقابل قضيه است . و اگر در قضيه سالبه باشد معنايش لا ضرورت وجود است ، وجود ضرورت ندارد ، عدم وجود محال نيست . به هر حال اين معنى را امكان عام و عامى مىگويند . در زبان مردم ، بيشتر اين معنى منظور است . فلان چيز ممكن است ، يعنى محال نيست . و ممكن است ضرورى باشد .
گاهى امكان به معنائى اخص از آنچه گذشت مىآيد : لا ضرورت محمول براى موضوع ذاتا و « وصفا » و « وقتا » يعنى نه تنها محمول براى موضوع محال نيست ( كه در امكان عام بود ) : و نه تنها محمول و عدمش هيچ كدام براى موضوع ضرورت ندارند و محال هم نيستند ( كه در امكان خاص بود ) ، بلكه مىخواهيم بگوييم : اين عدم ضرورت محمول براى موضوع فقط از نظر ذات موضوع نيست ( كه در هر دو معناى گذشه بود ) ، بلكه با هر گونه وصف و در هر وقتى هم حساب كنيم ، با دخالت آنها نيز ضرورتى پيش نمىآيد . اين معنى را امكان اخص مىگويند .
گاهى هم امكان به معنى لا ضرورت همهء جهات سه گانه مزبور ( ذاتى و وصفى و وقتى ) به اضافهء لا ضرورت محمولى به كار مىرود و اين معنى را امكان استقبالى مىگويند . توضيح اينكه همهء چيزهاى گذشته و حال ، از حالت تساوى وجود و عدمى خارج شده وضعشان معلوم شده است يا موجودند يا معدوم ، و ديگر از نظر واقعيت وجودى حالت تساوى ندارند گرچه از نظر ذات ماهوى در هر حال حالت
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 88
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٨٨