على السواء است ، وجودش متوقف بر چيز ديگرى است كه علت ناميده مىشود ، و عدمش هم متوقف بر عدم علت است .
سخن اين است كه آيا وجود ممكن ، متوقف بر اين است كه علت ، وجودش را ايجاب نموده وجوب وجود برايش صادر كند تا شىء منظور واجب بالغير گردد ، يا اينكه به صرف اينكه از حدّ تساوى خارج شده و تا حدودى وجودش ارجح و اولى شد ، كافى است ؟ در طرف عدم هم همين طور ، خلاصه اينكه وجود يا عدم بدون حتميت و ضرورت و وجوب انجام نمىشود يا اينكه ارجحيت و اولويت براى تحقق يك شىء كافى است ؟
معمولا اولويت را به ذاتى و غيره ، و هر يك را به كافى و غير كافى تقسيم كردهاند . به نظر ما همهء اقسام آن باطل است يعنى براى تحقق يك چيز كفايت نمىكند ، اولويت ذاتى كه به خوبى روشن است سخن باطلى است . در ذات ماهيت هيچ گونه اولويتى وجود ندارد ، نه وجود و نه عدم . ماهيت بنفسه جز خودش نيست ، و همه چيز اعم وجود و يا عدم و يا هر چيز ديگر را بايد از خارج بگيرد . و اما اولويت غيرى يعنى اينكه از طرف علت از حجيت پيدا كند ، آن هم روشن است كه تا اولويت به حد وجوب و ضرورت نرسد ماهيت ممكنه از مرز تساوى خارج نشده وجود يا عدمش تعين پيدا نمىكند ، و سؤال اينكه چرا اين شد و آن نشد تمام نمىشود ، و مىدانيم كه ميان تساوى طرفين و تعين يكى از دو طرف وجود و عدم ، واسطهاى نيست ، اينكه بگوييم وجود يك كمى وضعش بهتر شده و رجحانى پيدا كرده مطلبى نيست كه كسى بپذيرد . اگر 999 مقدمه انجام شود و تنها يك مقدمه ديگر مانده باشد باز هم ماهيت درحدّ تساوى مىباشد . و همين معنى دليل اين است كه علت هنوز عليتش تتميم و تكميل نشده است .
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 86
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٨٦