واجب الوجود معلول غير خودش باشد و اين با وجوب ذاتى نمىسازد .
از اينجا معلوم مىشود كه وجوب ذاتى وصفى است انتزاعى كه از متن وجود واجب گرفته مىشود و كشف از اين مىكند كه وجودش خالص و محض و در كمال شدت و عظمت است ، هيچ جهت عدمى ندارد . زيرا اگر يك جهت عدمى هم داشته باشد از كمال وجودى كه مقابل ان عدم است ، محروم خواهد بود و ذاتش مقيد به عدم آن كمال خواهد بود و در نتيجه واجب بالذات و خالص و محض و داراى همهء كمالات نخواهد بود .
فصل چهارم : « واجب الوجود ذاتى همهء جهاتش واجب است . »
اگر واجب الوجود نسبت به يكى از كمالاتى كه محال نيست ضرورت و وجوب نداشته باشد ، مشتمل بر يك جهت امكانى خواهد شد ، و در نتيجه نفس ذاتش از كمال مزبور خالى بوده نسبت به وجود و عدم آن على السواء خواهد بود ، و معناى اين جمله اين است كه ذاتش مقيد به يك جهت عدمى باشد كه در فصل سابق محال بودن آن را فهميديم .
فصل پنجم : « هر چيز تا واجب نشود موجود نمىشود » « عقيدهء اولويت باطل است »
شك نيست كه هر ممكن الوجود چون عقلًا نسبتش به وجود و