كثرت مىآوريم ، انشاءالله تعالى ) ، مثل انسان انسان است .
حمل شايع در مواردى است كه اتحاد وجودى ميان موضوع و محمول برقرار باشد ولى مفهوماً اختلاف داشته ، دو مفهوم باشند مثل انسان خندان است .
لازم است توجه كنيم كه وقتى مىگوييم معدوم مطلق ، به صرف گفتن و تصور ذهنى آن ، ديگر معدوم مطلق نيست بلكه يك موجود ذهنى مىشود . معدوم مطلق فقط مفهوماً معدوم است نه وجوداً و مصداقاً . به حمل اولى ذاتى معدوم است نه به حمل شايع .
با اين توضيح معلوم مىشود كه مىتوانيم معدوم مطلق را - كه تصورش كردهايم و موجودى ذهنى شده است - موضوع يك قضيه قرار داده خبرى برايش بياوريم ، همان خبر « بى خبرى » .
با اين توضيح حل شبهه بسيارى قضاياى ديگر هم كه توهم تناقض در آنها شده است روشن مىشود . مثلا مىگويند « جزئى جزئى است » با اينكه مىدانيم جزئى . كلى است نه جزئى . مگر نه اين است كه هر مفهومى كه مصاديق متعددى مىتواند داشته باشد كلى است و مگر نه اينكه جزئى را موارد و مصاديق بسيار است ، مثل حسن و تقى و . . . ، اين كتاب و لباس و . . . اينها همه افراد و جزئيات هستند پس چطور جزئى ، جزئى است ؟ ! .
و يا مىگويند : شريك خداوند ممتنع است ، با اينكه همين مفهوم شريك خدا را در ذهن تصور مىكنيم ، و هر چه تصور شد يك موجود ذهنى است كه ممكن بوده و موجود شده است و نه ممتنع .
و يا اينكه مىگويند : هر شىء يا در ذهن ما تحقق دارد و يا تحقق
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 47
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤٧