است و عدم زيد غير از عدم عمرو است ، ولى اين غيريت به اعتبار غيريت زيد و عمرو ( دو وجود ) و يا بينايى و شنوايى ( دو وجود متوقع / ملكه ) مىباشد .
و به همين دليل يعنى ( لا شيئيت عدم ) ، اساساً اعدام با يكديگر عليت هم ندارند ، عدم چيزى نيست تا تأثير در چيز ديگر كند . اينكه مىبينيد مىگويند : عدم علت ، علت عدم معلول است . و يا احياناً موارد خاص اين قاعده كلى را بيان كرده فى المثل بعنوان مصداق آن قاعده مىگويند : « ابر نبود و در نتيجه باران نيامد » ، اينها تعبيراتى مسامحى هستند و معناى حقيقش اين است كه عليتى كه ميان ابر و باران است تحقق نيافت . نظير اين مطلب در علم منطق ، كسانى كه قضاياى سالبه را اصلا قضيه نمىدانند - زيرا حكمى نشده تا قضاوتى شده باشد و قضيه باشد و با اين وصف - مىگويند : فلان قضيه ، قضيه سالبه حمليه يا سالبه شرطيه است و امثال اين تعبيرها ، همه تسامحى است . در سالبات سلب الحمل است و سلب الشرط است و سلب القضاء است . نه قضاوت و حكم و حمل و شرط سلبى .
ممكن است بگوييد : « بنابراين ، آنچه را هم كه به عنوان مثالى براى اعتباريات عقلى در قضايا ذكر كرديد كه وجود خارجى نداشته و صرفا ذهنى و اعتبار عقلى بودند به كلى از ميان رفته و بى اعتبار مىشوند و به تعبير ديگر تسامحى خواهند بود . » ولى توجه كنيد كه ما آنها را به عنوان مثالى براى قضاياى نفس الامرى آورديم ، نه به عنوان يك قضيهء حقيقى واقعى . تسامحى بودن قضيه منافاتى با نفس الامرى بودنش ندارد ، و جزء قضاياى كاذبه نمىشود ، و همين مثال مورد كلام هم همين طور
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 45
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤٥