ابن سينا گفته است : « امتناع اعاده معدوم از بديهيات است و احتياج به استدلال ندارد » . واقعاً همين طور است . مسئله بديهى است و از نوع بديهى فطرى هم مىباشد . وجدان قضاوت مىكند كه حيثيت و همه جهات معدوم ، باطل شده و چيزى نيست تا توصيف اعاده را بپذيرد .
آنها كه مسئله را نظرى مىدانند ، استدلالهايى كردهاند از جمله اينكه :
اگر ممكن باشد چيزى كه در يك زمان معدوم شده ، در زمانى ديگر اعاده شود لازمهاش اين است كه ميان يك شىء و خودش ، يك « عدمى » فاصله شود ، يعنى يك موجود باشد در دو زمان با فاصله عدم در ميان دو زمان مزبور ! و با كمتر توجهى محاليّت آن آشكار است .
ديگر اينكه : مىدانيم كه اشباه و نظائر ( چيزهايى كه از هر نظر همسانند ) حكمى يكسان دارند . و بنابراين اگر اعادهء يك چيز پس از انعدامش ممكن باشد حتما ايجاد چيزى شبيه آن هم ممكن خواهد بود چه ابتدائا و چه ثانيا . آنگاه پيداست كه نظير ابتدائى با وجود اعادهاى يك چيز هيچ فرقى ندارند چون هر دو ( نظير ابتدائى و وجود اعادهاى ) از هر نظر يكسانند . آن وقت لازمهاش اين مىشود كه اجتماع مثلين بشود . و مىدانيم كه اجتماع مثلين محال است . چون مستلزم عدم امتياز ميان دو وجود است . با اينكه چون دو تا هستند بايد ميانشان امتياز باشد و چون از هر نظر مثل يكديگرند امتيازى ندارند - دقت فرماييد
دليل سوم : اعادهء معدوم ، مستلزم اين است كه وجود اعادهاى عينا همان وجود ابتدائى باشد ! و مىدانيم كه اين موجب انقلاب ذاتى مىشود ، يعنى وجود ابتدائى يك انقلاب هويتى پيدا كرده ، وجود اعادهاى بشود ، و يا خلاف فرض مىشود يعنى آنچه را وجود ابتدائى فرض مىكرديم ، وجود اعادهاى از كار در آمده است . ملازمه مزبور به
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 49
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤٩