فصل نهم : « شيئيّت و وجود »
به نظر ما شيئيت و وجود تلازم مفهومى دارند و عدم با « لاشيئيت » همين طور . عدم بطلان محض است و هيچگونه ثبوتى ندارد . « ثبوت » همان معناى وجود را مىدهد - به هر نحو - ، و نفى معناى عدم را مىرساند . دليل مطلب ما هم اين است كه فطرت و وجدانمان به خوبى درك مىكند كه عدم بطلان محض است و هيچ گونه شيئيتى ندارد .
متكلمين معتزلى مذهب مىگفتهاند : ثبوت اعم از وجود است يعنى ممكن است چيزى موجود نبوده ، معدوم ، ولى ثابت باشد ، اينها معدومهاى ممكن الوجود را اين طور مىدانند ، مثلا سيمرغ گر چه معدوم است و وجود ندارد ليكن ثبوت دارد . و در مقابل ، نفى هم اخص از عدم است ، يعنى هر عدمى نفى نيست ، نفى فقط ، در معدومهايى است كه ممتنع باشند مثل اجتماع دو نقيض يا شريك خدا .
برخى ديگر از اين متكلمين گفتهاند : ميان وجود و عدم واسطهاى است به نام حال . « حال » صفتى است كه نه موجود است و نه معدوم ، ولى موصوفش وجود دارد . صفات اضافيه انتزاعى كه ما بازاء مستقلى در خارج ندارند اينطورند مثل عالميت ، قادريت ، والديّت ( پدر بودن ) و . . . . مثلا « حسن » وجود دارد علم حسن هم وجود دارد ليكن عنوان عالم بودن و همين طور پدر بودن و توانا بودن و . . . چيزهايى نيستند كه وجود داشته باشند ، و لكن در عين حال معدوم هم نيستند ، چون مىبينيم كه با اشياء و افراد خاصى ارتباط دارند ، و فى المثل عالم بودن