تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
چيست ؟ اگر جنس ما فوقش هم وجود است مىپرسيم فصلش چيست ؟ هر چه باشد بايد كارش تقسيم جنس و تحصل جنس باشد نه قوام ماهوى جنس ، ( در منطق خوانده‌ايد كه كار فصل فقط تقسيم جنس به انواع گوناگون و تحصل وجودى جنس به وسيله آن است ) ولى وجود كه خود عين تحصل است مفيد تحصّل بودن آن عين مقوم ماهوى بودن آن است ، يعنى جنسى كه خود ، وجود است در تحصل هيچ گونه نيازى به فصل ندارد ، آن وقت ، جنس بى فصل هم كه نمىشود ! و اگر جنس وجود بخواهد چيزى غير از وجود باشد ، كه چيز ديگرى نداريم ! وجود جزء خارجى هم ندارد ، مگر نه اين است كه ماده و صورت ، همان جنس و فصل هستند ، كه به طور « به شرط لا » و « محدود » و غير قابل حمل ، اعتبار شده‌اند مثلا در انسان . حيات مخصوص ، و روح متفكر ، ماده و صورتند . و حيوان و ناطق كه از قيد « به شرط لا » بودن آزاد شده‌اند ، جسم و فصلند . و گفتيم كه وجود جنس و فصل ندارد . وجود جزء مقدارى هم ندارد زيرا مقدار يكى از عوارض جسم است و هر جسمى مركب از ماده و صورت است و گفتيم كه وجود ماده و صورت هم ندارد ، پس جسم نيست و مقدار و كميت هم ندارد . از آنچه كه گفتيم معلوم شد كه وجود ، نوع هم نيست زيرا هر نوعى ( مثل ماهيت كلى انسان ) به وسيله خصوصيات فردى تحصل و تحقق خارجى پيدا مىكند ولى وجود خود ، بالذات تحصل و تحقق دارد . نوعيت و جنسيت و جسميت و ماده و صورت بودن و مقداريّت و . . . همگى از وجودند ولى وجود خود هيچ يك از اينها نيست .