بودن كه آن هم در برابر وجود است غير وجود خواهد بود و گفتيم كه وجود غيرى در برابر خود ندارد .
ممكن است بگوييم : پس چرا مىگويند : « هر ممكن الوجودى يك شخصيت مزدوج است و مركب از ماهيت و وجود مىباشد ؟ ! اين خود عين جزئيت براى چيزى است . »
ولى توجه داشته باشيد كه اين جمله معروف ، فقط يك اعتبار عقلى است كه ملازمه وجود امكانى و ماهيت را مىرساند ، و معنايش اين است كه هر وجود امكانى ، محدود است . نه اينكه چيزى داريم كه مركب از دو جزء اصيل محقق ( وجود و ماهيت ) باشد . پيش از اين گفتيم كه اصالت وجود و ماهيت هر دو با هم امكان ندارد . يك واحد خارجى دو تا نمىشود .
و از جمله اينكه وجود ، خود ، مركب نيست و جزء ندارد زيرا سه گونه جزء بيشتر نداريم كه هيچ يك در وجود امكان ندارد : 1 - جزء عقلى يعنى اجزاء ماهيت و ذات يك شىء ، يعنى جنس و فصل ، 2 - جزء خارجى كه در ذات اجزاء خارجى يك شىء وجود دارد يعنى ماده و صورت ( هر جزء خارجى جسم مادى ، متشكل از يك حالت فعلى است كه صورت نام دارد و يك حامل استعداد براى حالات و فعليات بعدى كه ماده و هيولى نام دارد ) . 3 - جزء مقدارى كه بيان كننده كميت شىء است مثل اجزاء خط و سطح و شكل هندسى جسم .
روشن است كه وجود هيچ يك از اين اجزاء را ندارد ، جزء عقلى ندارد زيرا اگر وجود اجزاء عقلى يعنى جنس و فصل را داشته باشد سؤال مىكنيم جنس وجود كه ما فوق اوست و شامل او و چيزهاى ديگر است
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 39
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٣٩