تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
مىكند . چيزى در داخل خود ندارد كه از حقيقت او بيرون باشد و ممزوج شده باشند ، چيزى هم در خارج او نيست تا با هم تركيب شوند . وجود فقط يك حقيقت محض و خالص است كه هيچ گونه تعدد و تكررى را نمىپذيرد و هر چه را به عنوان دوم او فرض كنيم همان حقيقت اول خواهد بود ، و گرنه بايد از حقيقت اول ممتاز شده جدا گردد ، و امتياز هم به وسيله چيزى كه ما به الامتياز است انجام مىشود ، و فرض اين است كه جز وجود چيز ديگرى نداريم ، پس وسيله امتيازى نداريم و اساسا چيزى جز يك حقيقت نداريم كه آن هم شامل همه چيز مىشود . اصلا دوم داشتن در جايى است كه اولى مقيد و محدود باشد و شامل دومى نشود . و از جمله اينكه وجود ، نه جوهر است و نه عرض . مگر نه اين است كه جوهر يك ماهيت است و هر ماهيتى ممكن است موجود باشد و ممكن است موجود نباشد ؟ ، آرى جوهر ماهيتى است كه وقتى موجود مىشود ، وجودش در ضمن يك موضوع نيست ومستقل مىباشد . و مىدانيم كه وجود اساسا ماهيت نيست . وجود ، عدم‌پذير نيست و ماهيت وجود و عدم هر دو را مىپذيرد . انسان ممكن است موجود باشد يا معدوم ولى وجود نمىتواند معدوم باشد . عرض هم بايد وابسته و متقوّم به يك موضوع باشد و وجود متقوم بالذات است ، و خود مايه قوام چيزهاى ديگر است . عرض ( مثل سفيدى ) ، متقوم و وابسته به كاغذ يا گچ ديوار است ولى حقيقت وجود وابسته و متقوم به چيزى نيست . و از جمله اينكه وجود جزء چيزى نيست زيرا جزء شىء ديگرى