گونه تعلقى به ماده نداشته ماده و قوه را كه موجب نقص و عدم تماميت كمالات بالقوه ، است فاقد باشد .
حضور مزبور همانطور كه اقتضاء تجرد معلوم را دارد مقتضى تجرد عالم نيز مىباشد . عالم نيز به دليل حضور مزبور امرى فعلى و تام الفعليه بوده نقص بالقوه در او نبوده در نتيجه مجرد از ماده مىباشد .
همه اينها مقتضاى حضور است كه بالاتر از آن چيزى نيست كه وصول به آن مطلوب باشد .
و با اين بيان روشن مىشود كه علم ، حضور موجودى مجرد براى موجودى مجرّد ديگر است . خواه معلوم حاصل ، عين شخص عالم باشد مانند علم شخص عالم به خودش و يا به نوعى مغاير و جدا از شخص باشد مثل علم شخص به ماهيات خارج از خودش .
و نيز روشن شد كه : 1 - معلومى كه متعلق علم است حتما مجرد از ماده است . و بعدا نحوهء تعلق علم به امور مادى را بيان مىكنيم و 2 - عالم نيز كه قيام علم به آن است حتما بايد مجرد از ماده باشد .
فصل دوم : « تقسيم علم حصولى به كلى و جزئى »
همانطور كه مىدانيم كلى مفهومى است كه فرض تطبيق بر افراد زياد را مىپذيرد و بنابراين علم به ماهيت انسان و هر مفهوم كلى ديگر علم كلى خواهد بود كه عقل و تعقل هم ناميده مىشود . جزئى هم در مقابل كلى ، مفهومى است كه فرض تطبيق بر افراد زياد را نمىپذيرد ، مثل علم به اين انسان خاص حاضر نزد شما كه با نوعى پيوند و اتصال