معلوم ندارد ، چه حضورى و چه حصولى . معلوم حضورى اگر جوهرى قائم به نفس باشد وجودش لنفسه است و مع ذلك وجودش براى عالم هم هست يعنى عالم با معلوم متحد مىشود . و اگر معلوم حضورى چيزى است كه وجود لنفسه نداشته وجودش لغيره است يعنى براى موضوعش هست ، با توجه به اينكه وجود آن براى عالم است شخص عالم با موضوع متحد مىشود . عرض هم از مراتب وجود موضوع خود بوده خارج از آن نمىباشد و همين طور است با آنچه با موضوعش متحد باشد ، يعنى از مراتب وجودى آن هم خواهد بود .
معلوم حصولى هم وجودش براى عالم است ، چه ذاتا جوهر باشد كه وجود لنفسه دارد يا عرض باشد كه وجود لغيره دارد . على اىّ حال معلوم ذهنى حصولى چيزى است كه وجود لغيره - / يعنى براى شخص عالم - دارد ، و در نتيجه با شخص عالم متحد مىباشد . به علاوه اينكه بعدا خواهيم گفت : علم حصولى در حقيقت يك نوع علم حضورى است و همان احكام را دارد .
بنا به آنچه گفتيم خاصيت علم اين است كه براى عالم و متحد با اوست ليكن اين حصول براى عالم و حضور براى او يك حصول و تحقق به طور مطلق نيست ، بلكه يك نوع حصول فعلى محض و بدون قوه است . هيچ گونه قوهاى در آن نيست كه بعدا بخواهد بالفعل بشود .
وجدانا مىبينيم كه معلوم ذهنى ، بالذات هيچ گونه استعداد و قوهء شدن چيز ديگرى را ندارد ، و هرگز تغييرپذير نمىباشد . و بنابراين حصول مزبور ، حصول چيزى مجرد از ماده ، و خالى از خصوصيات قوه مىباشد و ما اين گونه حصول را حضور مىناميم .
حضور مزبور اقتضا مىكند كه معلوم يك امر فعلى تام بوده هيچ
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 231
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٣١