بعد : - ابوبكر پس از اداى اين جملات از هوش رفت ، عثمان كه مقصود او را مىدانست از پيش خود اضافه كرده نوشت : « همانا من عمر بن الخطاب را بر شما « خليفه » قرار دادم و در اين باره از خير شما كوتاهى نكردم » .
ابوبكر به هوش آمد و گفت : مطلب را بر من بخوان عثمان خواند ، ابوبكر گفت : اللّه اكبر .
طبرى نقل كرده : سپس ابوبكر در حالى كه عيالش اسماء دختر عميس او را گرفته بود ، به حاضرين گفت : آيا به خليفهاى كه من برايتان انتخاب كردم رضايت داريد ؟ به خدا قسم من بىتأمل و فكر اين تصميم را نگرفتهام و به طورى كه مىبينيد خويشاوند خود راولايت ندادهام ، من عمر بن خطاب را بر شما امير نمودم شما هم از او شنوايى داشته ، اطاعتش كنيد آنها هم گفتند : سمعاً و طاعتاً . « 1 »
به طورى كه ملاحظه مىكنيد كار تصدى « خلافت » با تعيين ابوبكر تمام نشد ، بلكه با بزرگان از مسلمانان مشورت نمود و آنگاه مسئلهى « خلافت » عمر را به طور علنى طرح نمود و آنها هم رضايت دادند ؟
هنگامى كه عمر ضربت خورد و مرگ خود را نزديك ديد و ازاو خواستند خليفهى بعدى را معين كند گفت : بدنبال اين عدهاى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود اهل بهشتند برويد : « على بن ابيطالب ، عثمان ، عبدالرحمن بن عوف ، سعد بن ابى وقاص ، طلحة بن عبيد اللّه و زبير بن عوام » ، و سپس آنها را خواست و گفت : من دقت كرده ديدم شماها رؤساى ملت ، و
هامش
( 1 ) - به راستى اهل سنت از خود نمىپرسند كه تعيين خليفه بعدى وظيفه حاكم قبلى هست ؟ پس چرا به قول شما ، پيامبر چنين نكرد . و اگر نيست چرا ابوبكر چنين كرد ؟ آيا ابوبكر عاقلتر از پيامبر صلى الله عليه و آله بود ؟ !