رياست دولت اسلامى را خود به عهده داشت تا آنگاه كه وفات نموده به ملاقات پروردگار شتافت . . .
مسلمانان پس از آن حضرت از سكوت او و آيهى شريفهء « مؤمنين كارهايشان با مشورت بين خودشان است » « 1 » فهميدند كه خداوند آنها را در تعيين رئيس دولت - پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله - خودمختارى و حق انتخاب داده است و البته بايد اين انتخاب به مشورت مسلمانان باشد ، « 2 » و لذا در ميان اجتماع زيادى ابوبكر را به عنوان « خليفه » معين نمودند و هنگامى كه ابوبكر بيمار شد و فهميد مرگش فرا رسيده صلاح چنان ديدكه پيش از مرگ خود خليفهاى براى مسلمانان معين نمايد و با اينكه عمر را براى خلافت لايقتر مىديد ، از پيش خود او را به اين منصب ننشانيد بلكه بزرگان اصحاب را يك به يك خواست و مشورت نمود و چون پس از مشورت عقيدهاش دربارهى خلافت عمر قطعى شد عثمان را خواست و بر او ديكته نمود كه بنويسد :
بسم اللّه الرحمن الرحيم . اين عهدى است از ابوبكر به مسلمانان ، اما
هامش
( 1 ) - و امرهم شورى بينهم
( 2 ) - روشن است كه « شيعه » معتقد است كه امامت منصبى است مانند نبوت « توقيفى » يعنى امام هم بايد از طرف خداوند معين و مأمور شود . بنابراين جايى براى انتخاب مسلمانان باقى نمىماند ليكن فعلا يعنى زمان غيبت امام معصوم عليه السلام در عمل ، اين اختلاف ميان « شيعه » و « سنى » در كار نيست زيرا اكنون منصب امامت مخصوص امام دوازدهم - روحى له الفداء - مىباشد و آن حضرت هم غايب است . تا ظهور آن حضرت بايد امور مسلمانان به دست ديگران انجام پذيرد و پيدا است كه چنين كسى شخصاً از جانب خداوند تعيين نشده ، پس نوبت « انتخاب » مىرسد