مىدانم . اگر هر چيز را علتى باشد ، پس خداى را علتى بايد . اگر چيزى بدون علت وجود تواند داشت ، اين چيز مىتواند هم خدا باشد و هم جهان » « 1 » .
با كمى دقت درمىيابيد كه راسل هيچ دريافت صحيحى از مفهوم « خدا » و ملاك « نياز به علّت » ندارد . خدا موجودى كامل ، واجب و بىنياز است و تنها ملاكى كه نياز به علّت بر مدار آن مىگردد ، نقصانپذيرى موجودات است . موجود ناقص و نادار ، همانگونه كه به سوى كمال و تكامل گام مىزند ، به دليل نقصانش ، وجودش از نهادش برنمىخيزد و بايد معلول و آفريدهء وجودى ديگر باشد . امّا آفريدگار موجودات ، آفريدگارى ندارد كه چرا كمال نامحدود او و سرچشمه بودنش براى موجودات ، بر تصور آفريدگارى براى او مهر بطلان مىزند . مگر كامل علّتى مىطلبد و سرچشمه ، سرچشمه مىخواهد ! واقعيت آن است كه راسل ، تاريخ فلسفه مىنويسد ولى فهم او از فلسفه ناقص است ؛ همچون بسيارى از مترجمان كه سخنان دانشمندان را به زبانى ديگر برمىگردانند امّا چيزى از آن نمىفهمند .
از آنچه گفتيم بىپايگى و سستى سخن « آگوست كنت » نيز روشن مىشود . به نظر او علم ، پدر كائنات را از شغل خود بر كنار كرده و به گوشهء انزوا فرستاده و درحالىكه از خدمات موقتى وى سپاسگزار بود ، او را به سرحدّ عظمت و قدرتش هدايت نمود . « 2 »
هامش
( 1 ) . چرا مسيحى نيستيم ، برتراند راسل ، ص 19 با اندكى تلخيص و تصرّف .
( 2 ) . خدا در طبيعت ، كاميل فلاماريون ، ص 53 ، با اندكى تلخيص و تصرّف .