در حوزهء انديشهها نگنجد تا به تصوّر آيد ؛ حواس كوچكتر از آنند كه ذات كبريايى را حس كنند ، و دستها را نرسد كه او را لمس نمايند ؛ در هيچ حالتى تغيير نپذيرد ، و در احوال گوناگون همچنان ثابت و تأثيرناپذير خواهد بود .
شبها و روزها او را كهنه و فرسوده نسازند » « 1 » .
اين حدّ ناپذيرى و كمال نامحدود خداوند ، او را در جايگاه نخستين منشأ هستى و علّت اوّلين مىنشاند و نقصانپذيرى مخلوقات ، بر مخلوقيت آنها گواهى مىدهد ، نقصانى كه هيچگاه توان به ساحت خداوند نمىيابند و هرگز معلوليت آفريدگان را بر آفريدگار راهى نيست .
سخن « راسل » و « كنت » و پاسخ به آن
اگر به آنچه گفتيم با دقّت بنگريد ، پاسخ افرادى چون « راسل » به دست مىآيد . او مىگويد : « به هنگام جوانى دربارهء خداشناسى ، ژرف نمىانديشيدم و برهان « علة العلل » را بدون تفكرى عميق مىپذيرفتم ، تا آنكه روزى ، آنگاه كه هجده سال بيش نداشتم ، هنگام خواندن « اتوبيوگرافى جان استوارت ميل » بدين جمله برخوردم : « پدرم به من مىگفت : اين پرسش كه « چه كسى مرا آفريده » پرسش بىجواب است ، زيرا بىدرنگ اين سؤال مطرح مىشود كه چه كسى خدا را آفريد » . جملهاى به اين سادگى ، دروغ برهان علة العلل را برايم آشكار ساخت و هنوز هم آن را دروغ
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبه 228 .