وجودى عارضى است كه بىترديد به وجودى ذاتى رجعت مىكند . شايد يك مثال بر روشنى سخن بيفزايد : اگر شما به چيزى برخورديد كه از آن شما نيست ، از دوست همراهتان مىپرسيد ؛ شايد مال او باشد ! خلاصه آنقدر تحقيق مىكنيد تا شايد آن چيز به مالك اصلّىاش بازگردد . وجود ، هرجا كه خانه كند ، مىدرخشد و چشم هر بينندهاى را مىنوازد . امّا وجود درخشنده و چشمنواز موجودات ، در خانهء خويش جاى ندارد ؛ بايد ديد خانه از آن كيست ! تمام موجودات فرارويمان وجودى عارضى دارند ، وجودى كه از نهاد و ذات آنها برنمىخيزد و به ناچار بايد به خاستگاهى خارج از ذات خويش چشم دوزند تا به روشنايى وجود راه يابند و بر هستى چشم گشايند . دليل عارضى بودن هستى مخلوقات همان زوالپذيرى ، دگرگونى و تغيير و نقص و كاستى آنهاست . و خداوند همان سرچشمهء هستى است كه نه زوال مىپذيرد و نه دگرگون مىشود و نه مىزايد :
« الّذى لا يحول ، و لا يزول ، و لا يجوز عليه الأفول ، لم يلد فيكون مولودا ، و لم يولد فيصير محدودا ، جلّ عن اتّخاذ الأبناء ، و طهر عن ملامسة النّساء ، لا تناله الأوهام فتقدّره ، و لا تتوهّمه الفطن فتصوّره ، و لا تدركه الحواسّ فتحسّه ، و لا تلمسه الأيدى فتمسّه ، و لايتغيّر به حال ، و لا يتبدّل فى الأحوال ، و لا تبليه اللّيالى و الأيّام ؛
خداوند تغيير نپذيرد و زوال نيابد و هرگز نور وجودش به خاموشى نگرايد ؛ نزايد تا زاييده شده باشد ، و از دامنى تولّد نيافته تا در حصار محدوديّت درآيد ؛ والاتر است از آنكه فرزند گيرد و پاكتر از آنكه همسر گزيند ؛ اوهام به اوج معرفت او نرسند تا او در چهارچوب قرار دهند و اندازهگيرى كنند ، و
خدا در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 89
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٨٩