بنابراين تحليل ، يك پديدهء نادار و ناقص ، از هستى و كمالات هستى بهرهمند است ولى اين هستى و كمال در دايرهء محدودى قدرتنمايى مىكند . محدود بودن نشان از آن دارد كه هستى پديده ، عارضى است و از سوى نيرويى بيرون از ذات در دامان او جهيده است . از سوى ديگر ، وجود ناقص ، وابسته به وجود كامل است و خواه ناخواه به جانب او كشيده مىشود و هرقدر هم كه در اين راه آزار ببيند ، باز هم نمىتواند از جذبه او برهد :
اكنون كه رنجش مىبردى ديگر به نزديكش مرو * اى بىخرد ! من مىروم ؟ او مىكشد قلاب را
وجدان هر انسان ، گواهى مىدهد كه هر وجود ناقص دليل وجود كامل است . اگر ميوه نارس و فاسد بود ، به جستجوى سالمش مىروند ؛ وقتى كه به پول تقلبى برخورند ، به دنبال اصل آن مىگردند ؛ اگر انسان بىعاطفه و غرضورزى را ديدند ، انسان عاطفى و سالم را مىجويند ؛ مگر آنكه به گمانشان انسان ، كاملا عيبناك و بىعاطفه باشد ! به همين جهت مىگوييم كه بتپرستى در صور گوناگونش بر اصالت پرستش خدا رهنمايى مىكند .
ازاينرو در بحث خداشناسى ، تفكّر در نقصان پديدهها ، روشى روشن به سوى خداوند متعال است . اصل وجود ناقص بر وجود كامل دليل است و صفات موجود ناقص هم از كامل بودن صفات موجود كامل پرده برمىدارد ، مثلا تضاد ميان اشياى جهان طبيعت كه مانعى براى حركت يكنواخت طبيعت و در عين حال وسيلهاى براى سرعت حركت و كمال