نزايد تا زاييده شده باشد ، و از دامنى تولّد نيافته تا در حصار محدوديّت درآيد ؛ والاتر است از آنكه فرزند گيرد و پاكتر از آنكه همسر گزيند ؛ اوهام به اوج معرفت او نرسند تا او را در چهارچوب قرار دهند و اندازهگيرى كنند ، و در حوزهء انديشهها نگنجد تا به تصوّر آيد ؛ حواس كوچكتر از آنند كه ذات كبريايى را حس كنند ، و دستها را نرسد كه او را لمس نمايند ؛ در هيچ حالتى تغيير نپذيرد ، و در احوال گوناگون همچنان ثابت و تأثيرناپذير خواهد بود .
شبها و روزها او را كهنه و فرسوده نسازند ، و روشنى و تاريكى او را پير نكند ، و هرگز به داشتن اجزاء و اعضاء و جوارح توصيف نشود . نه او را به هيچ يك از « اعراض » توان وصف كرد ، و نه اجزائى دارد كه با جزئى ديگر ناسازگارى و دوگانگى داشته باشد ؛ گفته نشود كه براى او پايانى است و در حصارى باشد ، و نه چراغ هستيش را خاموشى است ، و نه به آخر خط رسيده ، و نه چيزها او را دربر گرفته و در خود جاى داده تا بالا و پايينش برند ، و يا چيزى او را بر دوش كشد تا به اين طرف و آن طرف برد و يا مستقيم رود ، نه داخل اشياء است و نه از آنها بىخبر و بىارتباط » « 1 » .
نقصان و كاستى هر پديده ، نشان آن است كه كمالات پديده از نهاد و جوهرهاش برنمىخيزد بلكه از موجود كامل نامحدودى به او افاضه مىشود . اگر وجود و كمالات وجودى از خود شىء برجهد ، بناچار نهاد پديده خاستگاه كمال خواهد بود و ديگر هيچگونه نقص نخواهد داشت .
اگر به تحليل مفهوم « نقص » بپردازيم ، به اصل « وجود » و حدّ آن مىرسيم .
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبه 228 ، ص 470 .