وى ، فرد و اجتماع ، فرد و دولت و بين همه ملل جهان و بين نسلى با نسلهاى ديگر و غيره را دربر دارد و همه اينها را به يك فكر كلّى و جامع كه حدودش در فروع و تفصيلات ملاحظه مىشود ، مربوط نموده و همين فلسفهء اسلام است . . . » « 1 » .
البتّه براى دريافت نظر اسلام درباره مسائل كلى هستى ، يعنى مسائل فلسفى ، بايد به قرآن و حديث رجوع كرد و راهنمايىهاى سودمندى از آنها براى اين مباحث عقلى بدست آورد ، ولى بايد مسائل مزبور به روش مسائل علمى هر علم ديگر نگاشته شود و به تفصيل مورد بحث قرار گيرد تا از طريق صحيح و محقّقانه بررسى شود . كتابهاى فلسفهء اسلامى مانند اسفار مرحوم صدر المتألّهين شيرازى ، متحمّل اين زحمت شدهاند و همانطور كه مىدانيم مرحوم ملا صدرا به متون اسلامى توجه زيادى داشته است .
نمىخواهم بگويم برداشت امثال صدر المتألّهين « قدس سره » از متون اسلامى يكسره صحيح است ولى مگر در ساير رشتهها هرچه كه از متون استنباط شده يكسره صحيح و درست است ؟
كسانى هم هستند كه به كلّى با فلسفه و آنچه نام فلسفه دارد ، مخالفند ، مانند « وجدى » « 2 » و « ندوى » .
به گفتهء ندوى : « پيامبران ، مردم را از ذات و صفات خدا و آغاز و انجام جهان و سرنوشت بشر آگاه كردند و اطلاعاتى به رايگان در اين زمينهها در
هامش
( 1 ) . عدالت اجتماعى در اسلام ، ص 42 .
( 2 ) . ر . ك : دائرة المعارف القرن العشرين ، قسمت على اطلال المذهب المادى ، اثر فريد وجدى .