خصوصيّات « حقيقت وجود » و « محض الوجود » را دانست تا « له الأسماء الحسنى » ، « للّه المثل الأعلى » ، و « و ان من شىء الّا عندنا خزائنه » و « ما ننزّله الّا به قدر معلوم » دانسته شود .
مسائل فلسفى گرچه به طور اصولى در قرآن و روايات مطرح شده است ، ولى بدون آگاهى از روشهاى ديگر علوم اسلامى روشن نخواهد شد ؛ چنان كه مسائل حقوقى اسلام در قرآن و روايات به طور كلّى و اصولى بيان شده است ، ولى بدون بحث و كاوش و مطالعهء كتب فقهى ، آگاهى از آن اصول به دست نخواهد آمد . اگر براى فهم فقه اسلامى نيازى به تدريس و خواندن كتب فقهى نباشد ، مىتوان گفت براى فهم فلسفه اسلامى هم نيازى به خواند كتب فلسفى نيست ، امّا بدون شك درك علوم فقهى و فلسفى نيازمند خواندن كتب فقهى و فلسفى است .
سيّد قطب مصرى مىگويد :
« فلسفهء واقعى و حقيقى اسلام را نبايد نزد ابن سينا ، ابن رشد و فارابى و امثالشان كه اسم فلاسفهء اسلام بر آنها اطلاق مىشود ، طلب نمود . فلسفهء اينان ، همه سايههايى از فلسفهء يونانى است كه به حسب حقيقت با روح اسلام بيگانه است . فكر اصيل و كلّى اسلام را درباره اصول نظرى آن ، بايد از قرآن و حديث و سيره و روشهاى عملى پيامبر صلّى اللّه عليه و إله جستجو نمود و اينها خود براى هر كسى كه اهل بحث و دقت بوده و در پى فهم فكر كلى اسلام ، رابطهء بين خالق و مخلوق ، هستى و حيات و انسان ، پيوند بين انسان و روح
خدا در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 208
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٢٠٨