خارج از تصوّرات ما باشد ، پس وجود ذهنىاى كه اين تصورات در آن حلول كرده ، لازم است و چون در حالت غفلت ما هم اشياء تقرّر دارند ، پس ذهن ما حافظ آنها نيست . پس ضرورى است در يك روح جامع و حاضر و ناظرى غير از روح ما حلول داشته باشند . عامه مردم مىگويند چون خدا هست پس به همه چيز علم دارد ، ولى من مىگويم چون بايد روحى باشد كه به واسطهء علم او به اشياء آنها موجوديت يابند ، پس خدا هست يعنى چون علم هست پس خدا هست » « 1 » .
امام از راه انصراف از تصميم ، ذاتى نبودن علم آدمى را آشكار مىسازد و از اين رهگذر ، بر يك علم ذاتى دست مىيابد و آن ، علم خداوند است ، علمى عين ذات حق و اين راه ، از منطقى كاملا سترگ برخوردار است .
هامش
( 1 ) . فلسفه تحليل منطقى ، منوچهر بزرگمهر ، ص 97 ؛ سير حكمت در اروپا ، محمد على فروغى ، ج 2 ، ص 93 .