احتمالا جملهء ذيل نيز به ايمان فطرى اشاره دارد :
« تتلقّاه الأذهان لا بمشاعرة ؛ انديشهها او را دريابند نه حواس » « 1 » .
شايد منظور از ذهن ، مطلق ادراك ، اعم از احساس و ادراك اصطلاحى باشد ، يعنى احساس مردم بدون بحث و استدلال عقلى خدا را مىيابد . شايد هم منظور اين باشد كه عقل و ذهن انسانها ، خدا را درك مىكند امّا نه آن گونه كه بتواند به درك حدّ او دست يابد ، چرا كه نتوان به كنه ذات خدا پى برد . پس اين درك ، با درك ديگر اشيا يكسان نيست .
شايد دربارهء جمله قبلى نهج البلاغه بگوييد كه ما درباره چنين فطرتى سخن نمىگوييم ، چرا كه اين فطرت را همگان دارا هستند حتى كفّار و امير المؤمنين مىخواهد بگويد كه چون من مؤمنم ، نبايد از من بيزارى بجوييد .
امّا اين اشكا صحيح نيست ، چرا كه منظور على عليه السّلام اين است كه من بر فطرت اسلام و توحيد تولّد يافتهام و نه تنها هيچگاه از من شركى ديده نشده بلكه پيش از ديگران به انتخاب ايمان و هجرت دست زدهام . تبليغات چنان عليه على عليه السّلام بود كه عدهاى بر طبل نامسلمانى او كوفتند و اين تا بدانجا پيش رفت كه پس از شهادت ايشان در سجده ، عدهاى از اصحاب معاويه در شام متعجّبانه به آن مىنگريستند كه على عليه السّلام را با مسجد چه كار ! و يا آنكه مىگفتند على عليه السّلام پيامبر صلّى اللّه عليه و إله را كشت تا به خلافت برسد ! مبرّد مىگويد كه از
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبه 227 .