را در پى دارد ، پس معلول بدون علّت نمىتواندباشد . « 1 » ما از واژه « فطرت » احساس باطنى ارتباط مزبور را در نظر داريم و در اين مقام نيستيم كه واژهء « فطرت » در لغت هم به اين معنا مىآيد يا نه : سخن از اصطلاح فطرت در بحث توحيد است .
مراد از فطرت استدلال از راه عليّت نيست
فريد وجدى ، مؤلّف دايرة المعارف ، مىنويسد : « فطرت يعنى استدلال از راه عليّت ، ينى از حدوث جهان به معلوليت آن پى بردن و از وابستگى معلول به علت خويش ، وابستگى جهان را به خداوند دريافتن » امّا اين نظر صحيح نيست ، چرا كه منظور از فطرت در كلمات فلاسفه و اهل نظر ، احساس باطنى ارتباط معلول به علّت است و اتّفاقا اين با لغت هم بهتر سازگارى دارد . « فطر الامر » يعنى : پارهاش نمود ، اختراعش كرد و آفريد . « 2 » يا اينكه گفته شده : « فطرت » صفتى است كه هر موجودى در ابتداى خلقتش به آن موصوف است مانند صفت طبيعى انسان ، مىتوانيد بگوييد استدلال عقلى علّيت نيز در حوزهء فطرت مىگنجد ، امّا در اين صورت ، « خدا » امرى فطرى نمىباشد و تنها استدلال مزبور « فطرى » مىشود .
به نظر برخى محققان معاصر ، « فطرت » يعنى صفت يك پديده در ابتداى خلقت ، يعنى خالى بودن ذهن موجود از هر چيز و از هرگونه علم و
هامش
( 1 ) . مقصوداز فنا در اينجا فناى فلسفى است نه فناى عرفانى كه از « اراده » سر مىزند .
( 2 ) . « فطر الامر اى شقّه و اخترعه و ابتداه و انشاه » المنجد ، ص 587 .