و آيه اويند ، از هستى بهره مىگيرند .
6 - جز خدا ، در ذات خويش معدوم است و « ما سوى اللّه » از رهگذر ارتباط با خداوند كه علّت ايجادى آن است ، بالعرض وجود مىيابد .
بديهى است كه چنين تقريرى از برهان صديقين با عقيدهء جاهلان كه مىگويند : « هستى ، خداست ، پس موجودات هم خدايند » بىارتباط است ، بلكه براساس اين تقرير « هستى » همان خداست و موجودات ممكن ، به عنوان ممكن ، همان عدمند و به عنوان آيت او ، جلوات وجودى اويند . در نتيجه ، همه ممكنات در حضرت حقّ فانىاند نه اينكه همه خدا باشند ؛ البتّه درك اين معانى به لطافت نفس ، صفاى باطن و فهم مبانى عميق فلسفه نيازمند است !
برهان صديقين سهل و ممتنع است ، امّا با همه دقّت و ظرافت نهفته در آن ، مىتواند به اينگونه بسيار ساده براى افراد ناآشنا با مبانى فلسفه تقرير شود :
آيا هستى را درك مىكنيد ؟ ! بدون شك آن را مىفهميد . شما دائما مىگوييد : اين هست و آن نيست ، پس معناى هستى روشن است ، مىپرسيم :
آيا هستى ، نيستى است ؟ يا نيستى مىشود ؟ بىترديد مىگوييد : هستى ، نيستى نيست ، پس هستى ، واجب و ضرورى است ؛ يعنى « هستى » هرگز « نيستى » نبوده و نخواهد بود . پس هستى خداست و چون اين وجودات امكانى همه نيستى پذيرند ، پس هستى آنها عاريتى است و فقط جلوهاى محدود از جلوات خداست .
خدا در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 124
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٢٤