« آخر » جهان مىخواند و ما مىدانيم كه جهان يعنى همين وجودات خاص نه عنوان حقيقة الوجود و نه وجود واجب حق تعالى فقط ، پس بايد ديد كه منظور حقيقى قرآن از « هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن » چيست ؟
رد اشكال دوم و نظرنهايى
ولى با اين همه ، شبهه مزبور وارد نيست ، چرا كه در نظر عدهاى از اهل معرفت و عمق فلسفه ، « وجود » يك حقيقت شخصى است نه يك طبيعت كلى . ليكن معمولا اين مطلب تصريح نميشود ، زيرا معتقدند درك اين مطلب درخور عموم بلكه اكثر خصوص هم نيست و مرحوم صدر المتألهين هم در كمال تحفظّ و رعايت بر اين معنا تصريح مىكند . « 1 » حال كه دانستيم از نظر فيلسوفان محقق ، وجود يك شخص است نه يك مفهوم كلى ، چنين از خلاصه برهان صديقين سخن به ميان مىآوريم :
1 - « واقعيت » در عالم پديدار است .
2 - « واقعيت » يا « هستى » ، اصيل و ضرورى است ، زيرا هستى « نيستى » را برنمىتابد .
3 - چون هستى ، نيستى را نمىپذيرد ، پس واجب و ضرورى است .
4 - اين هستى واجب و ضرورى ، خداست .
5 - ممكنات ، در ذات و جوهره خويش معدومند و فقط چون جلوه حقّ
هامش
( 1 ) . ر . ك : اسفار ملّا صدرا ، ج 1 ص 71 و 112 و ج 2 ص 292 و 318 و ج 6 ص 23 .