محدود بگريزد ، زيرا هر چيزى در هر كجا كه قدم نهد « حقيقت وجود » قد برافراشته است . « حقيقت وجود » و « وحدت » دو همراه هميشهاند و وجود با وحدت گستردهاش همه چيز را فراگرفته است . تمامى موجودات ، مراتب يك حقيقت واحد و فراگير به نام وجودند و به همين جهت در اصطلاح فلاسفه ، آن حقيقت « حقيقت مشككه » نام نهاده شده ، حقيقتى واحد كه داراى درجات و مراتب فراوان و گوناگون است و گاه مىگويند كه آن حقيقتى است واحد و در عين حال كثير .
با طرح مقدّمات ياد شده به اين واقعيت مىرسيم كه حقيقت وجود ( هستى مطلق ) ضرورى ، مطلق ، نامحدود و داراى همه صفات كماليه است .
اگر به موجودات جزيى طبيعى درست بنگريد ، مىبينيد كه در نهاد و ذاتشان نه وجودى ضرورى نهفته است و نه از اطلاق و بىشرطى در تحقّق بهرهاى دارند و نه با ، بىنيازى همداستانند ، بلكه وجود تكتك آنها به شرط وجود علتشان پاى در هستى مىنهد و در نتيجه ضرورتشان و نيز كمالات وجوديشان از علتشان برمىخيزد نه از ذاتشان .
از رهگذر نظر به مجموع آنچه گفته شد درمىيابيم كه تنها هستهء مركزى وجود ، خداوند است و فقط او به اطلاق و بىنيازى و ضرورت ستوده و « حقيقة الوجود » از او قائم به خود است . وجودات ديگر شعاع اويند و نمىتوان بر آنها نامى جز « محض الارتباط » و « عين الربط » نهاد .
خلاصه اينكه تنها « حقيقت وجود » همراه هميشگى و همدم دائمى « ضرورت » است و وجودهاى جزيى از اين همراهى و همداستانى بر
خدا در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 114
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١١٤