نهج البلاغه بر آن است ، همخوان نيست و به خودى خود نيز كاملا نادرست است .
براساس اين نظريّه ، به موجب يكسانى صفات هستى مطلق و صفات خدا ، رابطهء اين همانى ميان اين دو به سامان مىرسد ، يعنى هستى مطلق همان خداست و خدا ، هستى مطلق . امّا ببه باور ما ، يكسانى صفات اين دو بر يكى بودن خدا و هستى مطلق دلالت نمىكند . واقع اين است كه اگر در حقيقت هستى و مطلق الوجود ، صفات مزبور جريان دارد ، فقط به خاطر اين است كه در ميان « مطلق الوجود » وجود خاص باريتعالى مىباشد و گرنه وجودهاى ديگر نه ضرورى هستند و نه مطلق و نه بىنياز . ازاينرو خداوند است كه هسته مركزى اصل هستى مىباشد و همه صفات حقيقة الوجود به خاطر اوست .
حال به دليل آنكه در ميان موجودات زير چتر هستى مطلق ، وجود خاص خداوند نيز هست ، صفات كماليهء اين وجود خاص را به سوى هستى مطلق و بىدامنه روان مىكنيم و آن را به صفات وجود خاص خداوند ، همچون بىنيازى ، ثبوت و اطلاق ، مىآراييم .
خداوند هستى ، خاستگاه اصلّى وجود و آورندهء صفات مطلق هستى است و همهء موجودات ديگر بر محور ذات باريتعالى مىچرخند و شعاع وجودى او هستند . وقتى خداوند را به « يك بودن » مىستاييم . يعنى او را از هر نظر « يك » و منحصر بفرد مىدانيم ؛ در بساطت و يكتايى و يگانگى ، امّا از ستودن حقيقت وجود ( هستى مطلق ) به يك معنا بودن ، معناى وحدت
خدا در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 108
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٠٨