نيازمندانه به ديگرى مىنگريست و اين با ضرورى بودن او ناسازگارى داشت .
از سوى ديگر ، تمام صفات همچون علم و قدرت و حيات و اراده كه حكايتگر نوعى از كمال هستند ، همه از وجودند و به هستى مطلق بر مىگردند . اين صفات ، خود نوعى وجودند و غير وجود چيى نيست تا ذاتى يا صفتى داشته باشد ، پس تمام صفات كمال به حقيقت وجود و اصل هستى برمىگردند .
بنابر آنچه گذشت ، هر صفتى كه براى خداوند آوردهاند ، صفت وجود مطلق و نامحدود نيز هست . پس وجود مطلق ، پس وجود مطلق ، نور آسمان و زمين است و بدون آن ، همه چيز از عرصهء هستى رخت برمىبندد و در ظلمت محض فرو مىرود . اوليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت از آن هستى نامتناهى بوده و « وجه اللّه » چيزى نيست جز وجود مطلق .
ديديم كه از رهگذر يكسانى محض صفات خدا و وجود مطلق ، خدا و وجود مطلق يكى شد ، ولى جهان هستى تغيير مىكند و دگرگون مىشود در حالى كه خدا از هر تغييرى بر كنار مىماند . پس تغييراتى همچون مرگ و حيات و پيرى و جوانى را چگونه مىتوان پذيرفت ؟ امّا بىشك همهء اين دگرگونىها در صورتهاى عارض بر حقيقت هستى نمايان مىشوند : « من و تو عارض اصل وجوديم » ، و گرنه حقيقت وجود هيچگاه تغيير نمىپذيرد و همواره در ثبوتى محض به سر مىبرد . شبسترى چنين سروده :
جهان جمله فروغ نور حق دان * حق اندر وى ز پيدايى است پنهان