دانايى جز او دانشآموز ، و هر توانمندى جز او توانش آميزهاى با ناتوانى ، و هر شنوايى جز او از شنيدن صداهاى بسيار لطيف ناشنواست و صداهاى گوشخراش او را كر كند و آوازهاى دور به گوشش نرسد ، و هر بينايى جز او از ديدن رنگهاى ناپيدا و اجسام ريز نابيناست ، و هر ظاهر جز او غير باطن است ، و هر باطنى جز او غير ظاهر است . آفريدگان را به خاطر قدرتنمايى ، و تقويت توان ، و ترس از حوادث زمان ، و كمكخواهى بر رقيبان ، و قدرت بر حريفان ، و برترىجويى بر مخالفان نيافريده است ، بلكه آفريدگانى هستند در وادى تربيت و رشد و بندگانى گوش به فرمان . او در « اشياء » حلول نكند تا گويند وجودش در آنهاست ، و هيچ مخلوقى ظرف وجود « واجب » نشود . و نيز از هيچ موجودى دور نيست تا گويند از آن جداست ، بلكه همه در محضر او حاضرند » « 1 » .
چنانچه در جاى ديگر آمده است :
« الحمد للّه الأوّل فلا شىء قبله ، و الاخر فلا شىء بعده ، و الظّاهر فلا شىء فوقه ، و الباطن فلا شىء دونه ؛
سپاس خداى را كه نخست نخستين است و « پيش از اويى » تصوّر نشود ، و پايان است پايان را كه « پس از اويى » در وهم نگنجد . هستى نمادى از جمال اوست و به هرجا كه بنگرى ، نمودى از جلوهء او را به تماشا نشستهاى ، و هيچ چيز آشكارتر و برتر از او نيست ، و اوست ژرفا و قلب هستى و باطن هر باطن كه محرمتر از او نيست » « 2 » .
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبه 64 .
( 2 ) . نهج البلاغه ، خطبه 95 .