مِنْ سَعَتِهِ » ؛ « 1 » اگر آنان متفرق شوند ، خداوند هر دو گروه را بىنياز مىكند . مسلماً اين روايت در مقام موارد مشورتى است كه واقع مجهول باشد ؛ مانند موارد حكم ظاهرى كه واقع براى ما روشن نيست . لذا مىبينيم كه چه بسا رأى اكثر بر خلاف مصلحت باشد و با اين روايت هم كه نمىتوان مورد مشورت را تشخيص داد . نظر اصحاب اماميه و هر انسان منصفى در مورد خلافت اميرالمؤمنين اين است كه واقع ، با وجود نصوص غدير و غير آن كاملًا روشن است و هيچگونه ابهامى نداشت ، تا نوبت به اجماع مشورت اهل حلّ و عقد برسد ؛ چون در صورتى كه واقع در دست باشد نوبت به حكم ظاهرى نمىرسد .
بر فرض كه بپذيريم امر خلافت براى مردم روشن نبود و نياز به كشف به وسيلهء اجماع مردم بود ، اما مسلماً اكثريت طبيعى ، مرادِ از حديث است ؛ نه اقليتى كه با نيرنگ ، خود را تحميل كنند . در ماجراى خلافت مىبينيم اكثر اهل حلّ و عقد مخالفت نموده و كنارهگيرى كردند . ما جهت روشن شدن اين حقيقت تاريخى - كه بسيار تلخ و دردآور است - فرازهايى از جريان سقيفه را از زبان ابنابىالحديد مىآوريم . در شرح خطبهء شقشقيه در احوال ابن خطاب چنين مىگويد :
عمر كسى است كه بيعت ابوبكر را استوار ساخت ؛ مخالفان را از صحنه بر كنار كرد ؛ شمشير زبير را شكست ؛ به سينهء مقداد كوفت ؛ در سقيفه حق سعد بن عباده را پايمال نموده و گفت :
سعد را بكشيد . خدا او را بكشد . و بينى حباب بن منذر را شكست . همان كسى كه در روز سقيفه گفت : من صاحب رأى هستم . در امثال اين حادثه نظر من راهگشاست و در زيادى تجربه و آگاهى به موارد آن ، بسان درخت خرما هستم كه بار زيادى داشته باشد .
هر كس از خاندان هاشم را كه به خانهء فاطمه عليها السلام پناه برده بود ، تهديد نمود و آنان را از آن جا خارج ساخت . اگر فعاليت او نبود ، پايهء خلافت براى ابوبكر استوار نمىشد . « 2 »
يكى از بزرگان اهل حلّ و عقد امت ، عباس بن عبدالمطلب ، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه خلافت ابابكر را نپذيرفت . اكثر مهاجرين نيز نبودند . باز در اين زمينه ابنابىالحديد در
هامش
( 1 ) . نساء ( 4 ) آيهء 130 .
( 2 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 174 .