تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح خطبه حضرت زهرا (ع) (فارسى) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
جئتني يا عباسُ ! تسألُنِي نَصِيبَكَ مِن ابنِ أَخِيكَ و جاءَني هذا ( يريد عليّاً ) يُرِيدُ نصيبَ امرأتِهِ مِن أَبِيها ! « 1 » اى عباس ! آمدى از من سهم پسر برادرت را مطالبه مىكنى و اين ( على ) آمده و از من نصيب همسرش را مطالبه مىكند . با قطع نظر از مقام عصمت مولاى متقيان عليه السلام ، مقام زهد و تقواى آن بزرگوار بر هيچ منصفى پوشيده نيست . چگونه متصور است آن بزرگوار با علم به اين كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله حكم خدا را در ممنوعيت انبيا از مورِّث بودن و اين كه متروكات آنان صدقهء عامه بوده و به همهء مسلمانان تعلق دارد ، درخواست ارث كند و آن را از مسلمانان غصب نمايد ؟ اين خيلى بدتر از غصب ملك شخصى است ؛ زيرا مسلمانان مشتمل بر فقير و زمين‌گير و يتيم و مسكين هستند . چگونه متصور است كه على در غصب حقوق عده‌اى ضعيف و ناتوان ، چندين سال تا زمان عمر پافشارى كند ؟ فرضاً كسى در زهد و تقواى مولا شك كند ؛ اما شكى نيست كه على عليه السلام و عباس آبرومند بوده و مقيد بودند كه آبرويشان نرود . چگونه با اعتراف به روايت لانورّث . . . و مطالبهء فدك ، با آبروى خود بازى مىكنند ؟ معنا و مفهوم چنين عملى اين است كه‌اى مسلمانان ! اين چند سال پافشارى ما در مطالبهء فدك - با اين كه روايت را شنيده و حكم اللّه را مىدانستيم - خطا بوده و هدف از مخالفت چندين ساله ، غصب اموال مسلمانان بوده است . راستى بايد پرسيد : كدام صاحب شعورى حتى از طبقات پايين جامعه ، عمداً كارى مىكند كه آبرو و حيثيت خود را متزلزل سازد ؟ چرا عمر چنين فردى را كه چنين قصدى دارد ، نامزد خلافت مسلمانان مىنمايد ؟ مگر مىشود غاصب را به عنوان امين ، معين نمود ؟ ابن‌حجر عسقلانى متوجه اين تناقض عجيب در اين روايت شده و چنين مىگويد : در مضمون اين روايت اشكال مهمى است ؛ زيرا اصل داستان اين است كه عباس و على عليه السلام
هامش
( 1 ) . همان .