أعضاد : جمع « عضد » ، نصرت و بازو . از آن جهت به آن « عضد » گفته مىشود كه بازو و سبب قدرت انسان در اعمال است . در آيهء شريفه هست : « وَما كُنْتُ مُتَّخِذَ المُضِلِّينَ عَضُداً » « 1 » يعنى عوناً و ناصراً .
حضنته : جمع « حاضن » ، حافظ و نگه دارنده .
غميزة : خليل مىگويد :
ضعفةٌ في العَملِ و جهلةٌ في العقلِ ؛ « 2 »
سستى در عمل و نادانى در عقل است .
سنة : غنودن ، خواب سبك ، گفته شده : سَنة ، سنگينى در سر و نعاس ، سنگينى در چشم و نوم ، سنگينى در قلب است . « 3 »
ظُلامة : به معناى « مظلمة » ، چيزى كه ستمگر از شما گرفته باشد و شما در پى گرفتن آن باشيد .
سرعان ، عجلان : هر دو ، اسم فعل به معناى « سَرَعَ » و « عَجَل » هستند ، يعنى چه با سرعت و با شتاب .
عجلان ذا إهالة : « إِهالة » پى و مانند آن است كه ذوب شود و « عجلان » به معناى سرعت است . اين مثلى است براى خبرى كه باعث تعجب باشد . در شرح قاموس فارسى چنين گويد : خبرى است كه در معناى تعجب مىباشد و از اين است كه در او معناى تعجبى هست . آنچه گفته مىشود كه : سرعان ما صنعت كذا ؛ يعنى چه زود كرد آنچه كرد چنين و اما گفتهء ايشان در مثل
سرعان ذا إهالةٍ
، پس اصل آن اين است كه مردى بود كه ميش لاغرى داشت كه آب بينى آن از سوراخهاى بينىاش روان مىشد ؛ پس به او گفته شد كه : اين چيست ؟ پس گفت كه : چَرْبِش اوست . پس سؤال كننده گفت كه :
سرعان ذا إهالة
و اين مثل براى كسى كه خبر مىدهد به بودن چيزى پيش از وقتش زده مىشود . « 4 »
خَطب : امر عظيم .
هامش
( 1 ) . كهف ( 18 ) آيهء 51 .
( 2 ) . ترتيب كتاب العين ، ص 611 .
( 3 ) . لسان التنزيل ، ص 213 .
( 4 ) . شرح قاموس ، ج 1 ، ص 597 .