و گفت :
حَسْبُنا كِتابُ اللّه
و چنانچه در صحاح عامه آمده گفت :
إنّ النّبي . . .
( كه قلم ياراى نوشتن آن را ندارد ) چگونه معتقد بود كه پيامبر از دنيا نمىرود ؟ پس مسلماً يقين داشت كه مرگ و يا مرض رسول اللّه صلى الله عليه و آله را در مىيابد .
در تاريخ ابن اثير آمده كه قبل از آن كه ابوبكر آيهء شريفهء « وَما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ . . . » را تلاوت كند ، عمر بن زائده آيه را تلاوت كرد ( علاوه بر تلاوت ابن ام مكتوم ) باز خليفه قانع نشد ؛ تا ابوبكر رسيد و عمر پس از شنيدن آيه از او ، قانع گرديد .
حال كه اين دو احتمال وجهى ندارد ، احتمال سوم مىماند كه غرض از آن ، ايجاد هرج و مرج و سرگرمكردن مردم و يا معطوف داشتن فكرها به اين نقطه است كه آيا پيامبر مرده يا اين كه پيامبر نمىميرد تا آنها را از فكر بيعت با خليفهء حقيقى و يا ديگرى ، غير از ابوبكر باز دارد و فرصتى پيش آيد كه ابوبكر بيايد و تدبيرى را كه قبلًا انديشيده بودند با حضور ابوبكر عملى سازند . ازاينرو مىبينيم پس از حضور ابوبكر ، عمر اطمينان حاصل مىكند كه كار ، از دست خاندان بنىهاشم بيرون رفت و با كمال فراغتِ خاطر مشغول جمعآورى اخبار و فعاليت و تدبيرهاى بعدى گرديد .
3 . شاهد ديگر ، شكل حكومتى كه پس از بيعت تشكيل يافت ؛ زيرا به تصريح ابن اثير ، خلافت به دست ابوبكر و رسيدگى به بيت المال به دست ابوعبيده و قضاوت به عهدهء عمر گذاشته شد . نمىتوان گفت اين سه مسئوليت كه هر كدام ، از اركان حكومت هستند .
بهطور تصادفى به دست اين سه نفر افتاده ؛ بلكه چنين تقسيمى حاكى از توطئه و برنامهء قبلى بوده است .
4 . عمر در وقت مرگش مىگفت : اگر ابوعبيده زنده بود ، كار خلافت را به او مىسپردم .
ابنابىالحديد از تاريخ طبرى نقل مىكند : همين كه عمر را خنجر زدند ، به او گفته شد :
چه كسى را جانشين خود مىكنى ؟ گفت : كه را جانشين كنم ؟ اگر ابوعبيده زنده بود ، او را جانشين مىكردم و اگر مورد سؤال قرار گيرم ، به پروردگارم مىگويم : از پيامبرت شنيدم كه مىفرمود : ابوعبيده ، امين اين امت است ! ابنابىالحديد در ادامه مىگويد : به او گفتند :
سفارشى ندارى ؟ گفت : گفتارم به شما را در يك كلام جمع مىكنم ، كه بايد سرپرستى
شرح خطبه حضرت زهرا (ع) (فارسى) — صفحة 486
مساهمون: عز الدين حسينى زنجانى
ص٤٨٦