توجيهى ندارد جز همان اتحاد سرّى . و گرنه اگر هدف فقط بيرون راندن انصار از صحنه و سپردن حق به مهاجران بود ، حال كه ابوبكر اعتذار نمود ، مىتوانست فرد ديگرى از بزرگان مهاجر را براى اين كار معرفى كند . بايد توجه داشت كه عمر در خبر دادن به ابىبكر ، واسطه را مىفرستد و خود ، شخصاً حاضر نمىشود ؛ زيرا اگر خود مىرفت ، ممكن بود پرده از توطئه برافتد و بنىهاشم از آن بويى ببرند . عمر در دفعهء دوم كه برحسب قاعده بايد خودش مىرفت ، باز واسطه را مىفرستد و اين بار به ابوبكر پيغام مىدهد كه جريانى اتفاق افتاده كه لازم است ابوبكر شخصاً در آن جريان حضور پيدا كند .
بنابراين به نظر مىرسد ضرورتى براى حضور ابوبكر نمىماند ؛ مگر اين كه قراردادى بوده و هدف ، اجراى همان قرارداد است .
2 . انگيزهء اصرار عمر در اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله وفات نيافته و تهديدكردن آنانى كه مىگفتند :
پيامبر فوت كرده ، با وجود استماع آيه از ابن مكتوم ، چند چيز مىتواند باشد : اوّل اين كه از شدت علاقه ، عقل و شعور خود را در ساعت رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله از دست داده بود .
دوم اينكه واقعاً - با از دست ندادن شعور - يقين كرده بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله وفات يافتنى نيست . سوم اين كه غرض خاص سياسى داشته است .
اما احتمال اوّل ، كه عمر شعور خود را از دست بدهد : به شهادت تاريخ ، عمر از علاقهمندان به رسول خدا نبود . چه اين كه اگر چنين علاقهاى بود ، به اين زودى اندوهِ از دست دادن رسول اكرم صلى الله عليه و آله را از سر بيرون نمىكرد . آن هم به اين زودى كه يك ساعت بعد در سقيفه چنان حال طبيعى بگيرد و مشغول بحث و جدال گردد . مسلماً شخصى كه در حد از دست دادن شعور به كسى علاقهمند باشد ، لااقل چند روزى حوصلهء گفت و شنود عادى را ندارد ، تا چه رسد به اين كه در شوراى به آن عظمت مشغول بحث و مجادله گردد .
اما احتمال دوم كه واقعاً يقين كند پيامبر از دنيا نمىرود ، اين هم صحيح نيست . شخصى كه اعتقاد دارد پيامبر از دنيا نمىرود ، در هنگام شدت مرض رسولخدا صلى الله عليه و آله كه فرمود :
دوات و قلم حاضر كنيد تا چيزى بنويسم كه با وجود آن هرگز اختلاف ننماييد ، مانع شد
شرح خطبه حضرت زهرا (ع) (فارسى) — صفحة 485
مساهمون: عز الدين حسينى زنجانى
ص٤٨٥