همين كه سخن ابوعبيده تمام شد ، ديگر ابوبكر درنگ را روا نديد ؛ با عجله و شتاب تمام از جاى خود پريد و گفت : اينك عمر و ابوعبيده ، با هر كدام كه صلاح مىبينيد بيعت كنيد .
بالأخره پس از رد و بدلهاى تعارفى ، آن دو گفتند : جايى كه تو باشى نوبت به ما نمىرسد . تو فاضلترين مهاجران و جانشين رسول اكرم صلى الله عليه و آله در نماز هستى . دستت را بياور تا با تو بيعت كنيم . همين كه دست خود را براى بيعت گرفتن دراز كرد ، بشير بن سعد بر آن دو سبقت گرفته و با او بيعت كرد .
حباب بن منذر به بشير گفت : تو از حسدى كه به پسرعمويت سعد بن عبادهدارى بيعت كردى .
گفت : چنين نيست ، من نخواستم سروصدا و اختلاف به راه اندازم . اسيد بن حضير ، رئيس قبيلهء اوس كه ديد يكى از بزرگان قبيلهء خزرج بيعت كرد ، او نيز به جهت رشكى كه از سعد در دل داشت بيعت كرد . پس از بيعت اسَيد همهء قبيلهء اوس كه در سقيفه بودند بيعت كردند . به اين ترتيب ، بيعت اين خلافت نا ميمون تمام شد .
طرفداران اين خلافت - كه در تاريخ اسلام موجب انحراف اسلام از راه حقيقى خود شد - مىگويند : به اجماع مسلمانها بيعت اين خلافت تثبيت گرديده است .
اينك اقرار ابنابىالحديد : « 1 »
بنىهاشم و زبير بيعت ننمودند و در منزل مولاى متقيان عليه السلام اجتماع نمودند . آنگاه عمر و گروهى ديگر مانند اسيد بن حضير ، رئيس اوس و مسلم بن اسلم به خانهء فاطمه عليها السلام رفتند و گفتند : همهء مسلمانها با ابوبكر بيعت كردند . شما نيز مانند ساير مسلمانان با او بيعت كنيد . بنىهاشم به اين سخن ترتيب اثر ندادند و زبير كه داخل خانه بود با شمشير حمله ور شد .
عمر گفت : اين سگ را دريابيد . مسلم بن اسلم شمشير را از دست زبير گرفت و به ديوار زد . آنگاه مولا - صلوات اللّه عليه - و زبير و بنىهاشم را براى بيعت با ابوبكر
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 6 ، ص 11 .