را ديدم . خواستم او را اندرز گويم اما او مرا اندرز داد . يارانش پرسيدند : چگونه او تو را اندرز داد ؟
گفت : روزى كه هوا به شدت گرم بود به خارج مدينه رفته بودم . ناگهان از دور مردى را با قامت رسا ديدم كه تكيه بر دو بنده خويش كرده . او را نشناختم . پيش خود گفتم :
حتماً يكى از ثروتمندان قريش است كه حرص دنيا او را وادار كرده كه در اين شدت گرما ، بيرون بيايد . بايد او را اندرز دهم . آنگاه نزديك وى رفتم . او در حالى كه عرق مىريخت جواب رسايى داد . به او گفتم : تو يكى از بزرگان قريشى . در اين گرما در پى دنيا هستى ؟ اگر تو را اجل فرا رسد چه مىكنى ؟
وى جواب داد : اگر در چنين حالى اجل مرا دريابد ، مرا در طاعت و فرمان بردارى حق دريافته است ؛ زيرا من در پيروى فرمان او ، خود و خانوادهام را از تو و مردم ديگر بىنياز مىسازم . اى محمد بن منكدر ! اگر اجل مرا در حال نافرمانى خداى متعال در مىيافت جاى نگرانى و ترس بود . محمد بن منكدر گفت : ياران ! بدين سان من مىخواستم او را پند دهم اما او مرا پند داد . « 1 »
مولاى متقيان عليه السلام در نهج البلاغه مىفرمايد :
فإنَّ اللّهَ سبحانه لَمْيخلُقْكم عَبثاً ، و لم يَتركْكُم سدىً ، و لم يَدَعْكم في جهالةٍ و لا عمىً . . . و أَنزلَ عليكُم الكتابَ تِبياناً لِكلّ شَيءٍ ، و عَمَّر فيكم نبيَّهُ أزماناً حتى أكمَلَ له و لكم فيما أنزلَ من كتابه دينَه الذي رَضِيَ لِنفسِه ، و أَنهى إليكم على لسانِه محابّةُ من الأعمالِ و مكارِهه . . . ؛ « 2 »
خداوند متعال شما را عبث نيافريد و بىتكليف نگذاشت و در نادانى و كورى رها نساخت . . .
براى شما كتاب فرستاد كه روشنگر همه چيز است . به پيامبر خود مدتى در ميان شما زندگى بخشيد تا فرامين كتاب دينىاى را كه خدا پذيرفته است ، تكميل كند . با زبان وى شما را با اعمالى كه دوست دارد و اعمالى كه دوست ندارد آشنا سازد .
هامش
( 1 ) . كافى ، كتاب تجارت .
( 2 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 86 ، ص 117 .