اين عوامل پشت سر هم هستند : تصور موجب تصديق به فايده ، سپس حصول شوق ، سپس تصميم و آنگاه حركت عضلات مىشود . تا اين چهار مقدمه نباشد در خارج عمل صورت نمىگيرد و همهء اينها در ممكن ، زايد بر ذات وعارض بر آن هستند و همه بعد از نيستى ، تحقق مىپذيرد و بعد از اجتماع همهء آنها ، فعل در خارج وجود پيدا مىكند .
اكنون بايد ديد كدام يك از اين مقدمات مصداق مفهوم اراده است ؟ يعنى مصداق ( فعليت اقتضا و تمام بودن تأثير ) . اما مسلماً تصور و علم و ادراك سازگارى با طبع ، اقتضاى تام نيست ؛ زيرا چه بسيار كه سازگارى چيزى ، با طبع ادراك مىشود اما چون شوقى نبوده تصميمى گرفته نمىشود ؛ و تعدد و تزاحم مقتضيات با موانع موجب گرديد كه شوقى نباشد . اما شوق مؤكّد يعنى طالب بودنِ نفس و تحريك نفسانى نسبت به شىء را مىتوان فردى از مفهوم اراده قرار داد ؛ زيرا اقتضا و تأثير تام نسبت به وجود شىء حاصل است و اوّلين نشانهاى كه از افق نفس پيدا مىشود و دال بر فرد بودن شوق موكّد نسبت به مفهوم اراده ( اقتضا و تأثير تمام ) است ، همانا حالت و شدت طالب بودن ؛ سپس تصميم به عمل كه مترتب بر شوق مؤكد و بعد حركت عضلات است كه همه ، فرد اقتضاى تام نسبت به شىء مىباشد . به اين ترتيب هر يك از شوق مؤكَّد ، تصميم و تحرك مصداق اراده در ممكن است . فرقى كه هست شوق مؤكَّد و تصميم ، صفات نفسانى و حركت ، صفت عضلات است .
اما در واجب - جلّ و علا - حركت عضلات وجود ندارد ؛ زيرا
فاعلٌ لا بِمعنىَ الحركاتِ و الآلة ؛ « 1 »
فاعليت حق به معناى حركت و كار كردن با آلات و ابزار نيست . بلكه فعل او ابداع است و نيز تصميم ؛ زيرا تصميم بعد از تحير و تردد است و معلوم است كه اين دو ، بر ذات حق راهى ندارند . نيز شوق مؤكد كه مستلزم حدوث و افعال است . پس اراده به معناى شوق مؤكد و تصميم و حركت عضلات از پروردگار منتفى است . اما تصور كه در ارادهء ممكن ناگزير از آن مىباشيم ، در حق متعال - به طورى كه گفته شد - به صورت علم حضورى فعل و درك سازگارى آن موجود است ولى بايد در نظر داشت كه علمش
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه .