هستند و نسبت به ذاتِ خود داراى احتياج و امكان مىباشد . اما در نسبت ذات احديت به ما سوا ، جز فعليت و وجوب چيزى نيست و مكانها و آنچه در آنهاست نسبت به ذات احديت و مُحاط بودنش مانند يك نقطه است . چنان كه در آيه به اين معنا اشاره شده :
« وَالسَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمِينِهِ » ؛ « 1 » همهء آسمانها به دست او - تعالى شأنه - درهم پيچيده شده اين تعبير كنايهء لطيف و عجيب از شدت احاطه است .
زمان و آنچه در آن است نيز از ازلها و ابدها نسبت به ذات او مانند يك آن است . در روايت است :
جَفَّ القَلَمُ بِما هُوَ كَائنٌ ؛
قلم خلقت ديگر حركتى براى نوشتن ندارد مگر اين كه موجود شده . خلاصهء همهء موجودات خواه آنچه كه در عالم غيب يا در عالم حضور و شهادت هستند در پديد آمدن از ذات مقدس احديت مانند يك موجود است .
در آيهء شريفه مىخوانيم : « ما خَلْقُكُمْ وَلا بَعْثُكُمْ إِلّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ » . « 2 »
خلق و بعث شما مانند يك نفس است . اما آنچه از تغييرات مانند تقدم و تأخر ، از بين رفتن و پديدار شدن و حاضر بودن و غايب شدن ، مىبينيم همهء اينها در نسبت موجودات به همديگر است ؛ يعنى نسبت عالم آخرت به دنيا آن است كه دنيا حاضر و آخرت غايت است . چنان كه نسبت آخرت به اهل دنيا غيب است و نسبت آدم عليه السلام - كه در زمان و مكان مخصوص بوده - به ما نسبت عليت است . اما نسبت به ذات احديت همه بالفعل حاضرند و غيبى نيست . اين درك و فهم محدود ما و بستگى آن به حد زمان و مكان است كه چنين مىفهميم كه همه چيز بايد در وقتى به كلى نيست باشد و بعد در زمانى موجود گردد .
مىتوان اين معنا را با مثالى روشن ساخت . مثلًا مورچه يا حشرهء كوچك ديگرى را فرض كنيم كه روى يك ريسمان يا تختهء چوب كه با چندين رنگ ، رنگآميزى شده در حركت باشد . حال نسبت اين تخته يا چوب به انسانى كه آن را در دست دارد غير از نسبت آن است به آن حشره ؛ زيرا حشره چون چشم ريز و كوچكى دارد و بُعد وجودىاش بسيار
هامش
( 1 ) . زمر ( 39 ) آيهء 67 .
( 2 ) . لقمان ( 31 ) آيهء 28 .