نباشد كه كثرت و تركيب و احتياج در ذات لازم آيد .
قدرت خدا
معناى قدرت
گفتهاند كه قدرت خدا آن است كه ذات احديت نه از علت خارجى بلكه به سبب خود يعنى ذاتُه بِذاته آن چنان باشد كه به جهت احاطه او به نظام خير كه - عين ذاتش است - موجودات از او صادر شود در معنا و مفهوم قدرت ، معتبر نيست كه فعل در خارج موجود نباشد ، بعد قدرت به آن تعلق گيرد و موجود شود ؛ خواه مشيت جايز التغيير باشد يا نه . بنابراين قادر يعنى اگر خواست انجام مىدهد و اگر نخواست انجام نمىدهد .
خواه فعل دايماً مورد مشيت باشد يا نه . زيرا در منطق ثابت شده در قضيهء شرطيه لازم نيست كه طرفين قضيه ، هر دو صادق باشد ؛ بلكه غرض از قضاياى شرطى بيان لزوم دو شرطيه است . بنابراين مفهوم قضيهء شرطيه با كذب هر دو قضيه يا كذب يكى از آن دو سازگار است . به عبارت ديگر در صدق قدرت لازم نيست كه زمانى فعل از فاعل جدا باشد و در زمان ديگر به فعل تعلق گيرد و زمان ديگر به ترك آن . حاصل آنكه اگر فاعلى كه انسان باشد بخواهد فعلى را انجام بدهد ، بايد علم و ارادهء به آن فعل ضميمه گردد ، تا آن فعل در خارج وجود يابد و چنانچه علم و اراده ضميمه گرديد وقوع در خارج حتمى است ؛ اگر چه با ملاحظه ذات خود فعل با قطع نظر از ضميمه شدن ، ممكن به امكان ذاتى است .
حال در ذات احديت كه علم و ارادهاش عين ذاتش مىباشد با ملاحظهء علم و اراده كه عين ذات است ، وقوع فعل ، واجب و تركش ممتنع است . تذكر يك نكته لازم است كه اين وجوب ، صدور و ضرورت وقوع را ايجاب نمىكند كه - العياذ بالله - خداى متعال فاعل بالايجاب باشد ؛ زيرا فاعل بالايجاب ، كسى است كه علم و اراده ، ضميمه ؛ فعلش نباشد و مفروض در ذات احديت آن است كه فعل مقرون به علم و مشيت است . در اين صورت فاعل بالايجاب نخواهد بود ؛ خواه علم و اراده عين ذات باشد يا خارج از ذات . بنابراين ،