نمىتوان با توصيف ، حق را ادا كرد و خدا را به آنچه كه لايق مقام كبريايى وى است وصف نمود .
مالِلتُرابِ وَ رَبِّ الأربابِ ؛
چه نسبت خاك را با عالم پاك ؟ ! زيرا در هر وصف كمالىاى كه مىنگرد مىبيند كه آنها معانى و مفاهيمى بيش نيستند كه در ذهن او جاى گرفته و همانها را از چيزهايى كه مصنوع خالق است گرفته و در ذهن تركيب و تأليف كرده است . در هر حال همهء آنها صورتهاى ذهنى محدودى بيش نيست كه هر يك ، ديگرى را دفع مىكند و هرگز با همديگر سازش ندارد . مثلًا مفهوم هستى ، علم ، قدرت ، حيات ، عزت ، غنى و نظاير آن با همديگر سازشى ندارد و هر معنا و مفهومى از اين معانى ، مثالى از ديگرى است ؛ زيرا به هنگام تصور علم ، قدرت تصور نمىشود و كمال و معناى آن در علم موجود نيست و نيز در معناى علم كه صفتى از صفات كمالى است ، از ذات كه موصوف است بىخبريم . بنابراين علوم و ادراكات كوتاهتر و نارساتر از آن ست كه الهى قابل تطبيق بر ذات باشد و يا از او حكايتى نمايد . به ناچار مؤمن مخلص به عجز و قصور خود - كه قابل علاج نيست - اعتراف مىنمايد و اوصاف كمالىاى را كه بايد اثبات نمود ، سلب مىنمايد .
لِشهادةِ كلِ صفةٍ أَنَّها غيرُ الموصوفِ و شهادةِ كلِ موصوفٍ أنَّه غيرُ الصّفة ؛
چون صفت و موصوف شهادت مىدهد كه هر يك غير از ديگرى است .
فَمَنْ وَصَفَ اللهَ سبحانَه فَقَد قَرنه ؛
بنابراين هر كس خدا را توصيف نمايد او را به چيز ديگرى قرين ساخته ؛ زيرا صفت غير از موصوف است و جمع كردن ميان دو غير ، قرين نمودن آن دو است .
وَ مَن قَرنَه فَقد ثَنَّاه ؛
هر كس كه براى خدا قرينى ساخت ، او را دو قرار داده ( و از يگانگى خارج ساخته ) ؛ زيرا در ذات الهى به موصوف و صفت كه دو چيز است قائل شده است .
وَمَن ثنَّاه فَقد جَزَّأه ؛
هر كس براى خدا دومى قرار داد ، او را به دو جزء - صفت و موصوف - تقسيم كرده است .
وَ من جَزَّأه فَقد جَهِلَه ؛
هر كس او را تجزيه نمود - به عقل خود - براى ذات او حدى قرار مىدهد ؛ زيرا ذات موصوف كه محدود بوده و در مرحلهء ذات ، كمال صفت را
شرح خطبه حضرت زهرا (ع) (فارسى) — صفحة 172
مساهمون: عز الدين حسينى زنجانى
ص١٧٢