جهت فاقد كمالات انواع عالى و يا اجناس عالى مىباشد و به هر تقدير مقهوريت در حد ، موجب وحدت شده است .
اما هيچ ما فوق قاهرى نمىتواند خداى قاهر متعال در هيچ محدوديتى چه در ذات و چه در صفات و چه در فعل مقهور نمايد . و گر نه غالبيت و قاهريتِ على الاطلاقِ حق متعال از بين مىرود و اين هم بر خلاف فرض است . بنابراين خداى متعال وجودى است منزه از آميختگى با هرگونه حد و عدم و حقى است ، و هرگز بطلان عارضش نمىگردد .
زنده و جاويدانى است كه منزه از آفت و هرگونه نيستى است . عليمى متعال و منزه از جهل است . قادرى است كه عجز بر او غلبه ندارد . مالكى است كه نمىتوان به ساحت بىكران ملكش رسيد . عزيزى است كه ذلت را بر او راهى نيست . خلاصه ، ذات احديت داراى صِرف هر كمال و خالص هر جمالِ ثابت است و گرنه مقهوريت و محدوديت در يك جهت لازم مىآيد . اين - همان طورى كه گفته شد - بر خلاف فرض قاهريت علىالاطلاق است .
حال مىگوييم مفروض ما در واجب الوجود ، وجودى است كه صِرف الوجود است و آنچه را كه از كمال وجودى متصور است ، به مقتضاى عدم محدوديت دارا بوده و ناچار ، غيرمتناهى خواهد بود . پس اين وجود بىانتها ، بر هر محدودى غالب است كمالِ آن را به نحو اعلى و ابسَط بدون شائبه حدى بلكه به نحو بساطت دارا خواهد بود . اين است معناى وحدت حقه در ذات . بنابراين هر چه از وجود فرض كرديم خودش خواهد بود نه ديگرى و گرنه خُلف لازم مىآيد يعنى آنچه كه صِرف ، فرض شده صرف نخواهد بود .
بنا بر نقل صدر المتألّهين در اسفار « 1 » شيخ اشراق در تلويحات به همين معنا اشاره كرده است و كلام پر حقيقت و بزرگى است .
صرفُ الوجودِ الذي لا أتمَّ منهُ كلَّما فَرضتَه ثانياً فَإِذا نَظرتَ فَهو هو ؛ اذْ لاميزَ في صرفِ شيءٍ ؛
هرگاه صرف براى وجود كه تمامتر و كاملتر از آن وجود ندارد ثانى اى فرض كردى ، اگر
هامش
( 1 ) . ج 1 ، ص 135 .