برقرار است ؛ اما در جامعهء بشرى صورتپذير نيست . پس فكر و انديشه و استدلال و سپس اختيار ، يگانه عامل امتياز آدمى است . مىبينيم كودك از پدر و مادر خود نسبت به اشيا و اوضاع محيط خود علت خواسته و دائم از آنها سؤال مىكند . همين غريزهء علت خواهى و استدلال و نتيجهگيرى است كه آدمى را به ترقيات همه جانبه و خيره كننده در زندگى مادى و پيشرفتهاى چشم گير در فنون دانش و صنعت نائل ساخته . چنان كه ياد شد اين فطرت از رفتار و طبيعت هيچ حيوانى مشهود نيست . انسان بر پايه و اساس اين غريزه ، به اين جهان پهناور كه چشم گشود از خود سؤال مىكند : اين همه پديدههاى بىشمار در اين جهان محكوم به قاعده خللناپذير « هر پديدهاى را علتى بايد » است آيا اين جهان را نيز خدايى است ؟ چه اين كه هرگز نظم و ترتيب و حكمت از بىنظمى و اهمال و بىحكمتى نتيجه نمىشود . پس به ناچار جهان آفريدگارى دارد . از طرفى هم در باطن خود به شدت احساس ناآرامى مىنمايد ؛ زيرا بشر طالب سعادت و كمال است و آنچه را كه سازگار با كمال اوست خواستار است ؛ اما اين سعادت و كمال دو چهرهء متمايز دارد زيرا خوشبختى وى از ديدگاه انسان معتقد به مبدأ هستى كه جهان را مخلوق آفريدگار دانا و قاهر و توانا مىداند . عبارت است از تسليم در برابر عظمت و كبريايى او ، تطبيق برنامهء زندگى با خواستهء او . اين كاملًا جدا از خوشبختى و سعادت كسى است كه جهان را جز پديدهاى مادى نمىداند كه نه آغازى دارد و نه انجامى ، و هدفى از اين موجودات نيست و بهره ، همين چند روزهء زندگى و سرانجام مرگ است .
كسى كه از اين زاويه به جهان مىنگرد جز خستگى و تكرار نمىبيند و اين همان فلسفهء خيام است كه « مى بريز دم را غنيمت دان » . آنگاه عصيان و آشفتگى در برابر زندگى ، سپس فرياد و سرانجام ، انتحار حاصل اين منطق است . اگر آدمى بتواند بايد غرايز خود را به حد كمال اشباع نمايد و در تهيه و دسترسى به آنچه كه در قدرت دارد كوتاهى ننمايد ؛ اگر چه آبادىها ويران و مليونها نفر دست خوش نيستى و تلف گردند . پس خوشبختى از ديدگاه دو عقيده كاملًا متفاوت است و بايد تكليف را روشن نمود . و حتماً مسئله اين كه جهان را خدايى است و يا اين كه جز ماده و تطوراتش چيزى نيست ، روشن گردد .
شرح خطبه حضرت زهرا (ع) (فارسى) — صفحة 131
مساهمون: عز الدين حسينى زنجانى
ص١٣١