كما لا ينافي دلالة مثل لفظ « كلّ » على العموم وضعا كون عمومه بحسب ما يراد من مدخوله ، و لذا لا ينافيه تقييد المدخول بقيود كثيرة [ 1 ] .
شرح
وجود پيدا نكند به چه كيفيّت است ، پاسخش اين است كه نبايد هيچيك از افراد آن طبيعت خارجا محقّق شود ، معناى « لا تضرب رجلا » اين است كه اصلا نبايد « ضرب الرّجل » تحقق پيدا كند و چنانچه حتّى يكى از افرادش محقّق شود ، آن طبيعت معدوم نشده بلكه لباس وجود پيدا كرده يعنى : طبيعت در مقام « وجود » به يك فرد و يك وجود ، محقّق مىشود امّا در مقام « عدم » بايد تمام افرادش منتفى باشد تا صدق نمايد آن طبيعت خارجا محقّق نشده .
تذكّر : طبيعتى كه در سياق نفى يا نهى واقع مىشود « 1 » در صورتى دالّ بر عموم است كه به نحو « ارسال » و « اطلاق » اخذ شده باشد يعنى طبيعت مرسله « 2 » و ساريهء در تمام افراد - همان طبيعتى كه نسبت به تمام افراد ، ارسال و شمول داشته باشد .
امّا اگر طبيعتى « مبهما » « 3 » اخذ شد ، فرضا مولا گفت « لا تضرب رجلا » و ما احتمال داديم مقصود او مثلا رجل فاسق باشد نه مطلق رجل در اين صورت چگونه نفى يا نهى دلالت بر عموم دارد « 4 » .
[ 1 ] اشكال و بيان مذكور نه تنها مربوط به « نكره در سياق نفى يا نهى » هست بلكه
هامش
( 1 ) - نكرهاى كه در سياق نفى يا نهى واقع مىشود .
( 2 ) - يعنى : مطلقه .
( 3 ) - طبيعت « مبهم » قابل تقييد هست .
( 4 ) - « لا تضرب رجلا » در صورتى دال بر عموم است كه « رجل » ، « مطلق » اخذ شده باشد يعنى :
بايد ثابت شده باشد كه قيدى همراه آن نيست و آن « رجل » در تمام افراد ، سريان و جريان دارد اما در صورتى كه به نحو « مبهم » اخذ شده و شما احتمال بدهيد كه مقصود مولا از رجل ، خصوص رجل فاسق باشد ، دلالت بر عموم ندارد .