و ثانيا : لو سلّم ، فالسّاقط انّما هو الخطاب فعلا بالبعث و الايجاب لا لزوم اتيانه عقلا ، خروجا عن عهدة ما تنجز عليه سابقا ، ضرورة أنّه لو لم يأت به لوقع في المحذور الاشدّ ، و نقض الغرض الاهمّ ، حيث أنّه الآن كما كان عليه من الملاك و المحبوبيّة بلا حدوث قصور أو طروء فتور فيه أصلا ، و انّما كان سقوط الخطاب لاجل المانع ، و إلزام العقل به لذلك ارشادا كاف لا حاجة معه الى بقاء الخطاب بالبعث اليه و الايجاب له فعلا ، فتدبّر جيّدا [ 1 ] .
شرح
هستيد يعنى : « يلزم عليك الخروج لانه اقلّ المحذورين » زيرا وقتى « خروج » را با « بقا » مقايسه كنيم ، مىبينيم اگر خروج تحقق پيدا نكند ، گرفتار بقا مىشويم كه محذورش بيشتر است لذا براى اينكه دچار محذور بيشتر نشويم ، عقل نسبت به خروج ، ما را الزام مىكند و درعينحال مىگويد استحقاق عقاب در برابر آن داريد زيرا به سوء اختيار خود وارد خانهء غصبى شدهايد .
خلاصه : كلّيّت قاعدهء دوّم را قبول نداريم يعنى در محلّ بحث ، ممنوع شرعى حكم ممتنعى عقلى را ندارد .
[ 1 ] - ثانيا : از شما مىپذيريم كه ممنوع شرعى مطلقا - حتّى در محل بحث كه عقل ، مكلّف را الزام مىكند آن ممنوع شرعى را اتيان كنيد « 1 » - حكم ممتنع عقلى را داشته باشد امّا اينكه شما گفتيد اگر ممنوع شرعى مانند ممتنع عقلى باشد ، وجوب ذى المقدّمه ساقط مىشود ، پاسخ ما اين است كه مانعى ندارد لكن سقوط وجوب بر دو قسم است
الف : گاهى وجوب ساقط مىشود ، آثار و ملاك آنهم از بين مىرود .
ب : گاهى به خاطر يك مانع فقط خطاب وجوبى ساقط مىشود و مولا نمىتواند بعث فعلى نسبت به آن واجب نمايد امّا ملاك ، آثار و محبوبيّت آن به قوّت خود باقى هست « 2 »
هامش
( 1 ) - لانه اقل محذورا .
( 2 ) - مثلا وقتى مكلف ، وارد خانهء غصبى و گرفتار خروج شد ، آن خروج ، نهيى ندارد اما ملاك و آثارش باقى هست .