شرح
غصبى هست لذا عقل « 1 » « ارشادا » حكم به لزوم خروج از دار غصبى مىنمايد ، نه بهعنوان اينكه خروج ، مأمور به و محبوب مولا هست بلكه به اين جهت كه محذور و مفسدهاش از بقا كمتر است .
قوله : « و من هنا ظهر حال شرب الخمر . . . » .
در اين مثال مربوط به شيخ اعظم هم مسئله به همان كيفيّت است : فردى به سوء اختيار ، خود را مبتلاى به كسالت مهلكهاى نموده كه علاج منحصرهء آن ، شرب خمر است ، قبل از اينكه او خود را به آن كسالت مبتلا كند ، مسلّما شرب خمر براى او حرام بود و زمينهاى براى لزوم شرب خمر نداشت امّا اكنون كه خود را به آن بيمارى مبتلا نموده در برابر دو محذور قرار گرفته : يا شرب خمر ننمايد و هلاكت تحقّق پيدا كند يا اينكه شرب خمر نمايد و فعل حرام محقّق شود ، در اين صورت هم عقل « ارشادا » حكم به لزوم شرب خمر مىنمايد زيرا در فرض مسئله اگر شرب خمر نشود ، نفس محترمى هلاك مىشود و اهمّيّت حفظ نفس ، بيش از شرب خمر است پس در اين صورت هم بايد « اقلّ محذورا » را اخذ نمود و بديهى است كه حكم عقل به لزوم شرب خمر بهمعناى مطلوبيّت و محبوبيّت آن نيست .
خلاصهء جواب نقضى : بين « بقا » در دار غصبى و « خروج » از نظر تفرّع بر دخول ، فرقى مطرح نيست پس چرا شما فرموديد « خروج » مأمور به و محبوب مولا هست امّا
هامش
( 1 ) - « اقول » بل الشرع ايضا يحكم فعلا بلزوم الخروج غيريا مولويا كما عرفته منا و انما ذهب المصنف هنا الى حكم العقل بلزومه ارشادا دون الشرع مولويا لما تقدم منه من عدم كون الخروج مأمورا به شرعا فى نظره و لكن قد عرفت منا ضعفه و وهنه و ان الحق تبعا للفصول هو كونه مأمورا به مع جريان حكم المعصية عليه . ر . ك : عناية الاصول 2 / 99