دفع و هم : لا يخفى أنّ كون وجود الطّبيعة أو الفرد متعلّقا للطّلب ، إنّما يكون بمعنى أنّ الطّالب يريد صدور الوجود من العبد ، و جعله بسيطا الذي هو مفاد كان التّامّة ، و إفاضته ، لا أنّه يريد ما هو صادر و ثابت في الخارج كي يلزم طلب الحاصل ، كما توهّم [ 1 ] .
شرح
[ 1 ] - مصنّف در صدد ردّ احتمال سوّمى هستند كه ابتداى همين بحث به نحو اجمال در پاورقى ذكر كرديم :
توضيح ذلك : احتمال سوّم ، اين بود كه : از ابتدا و مستقيما طلب به « وجود » طبيعت ، متعلّق مىشود « 1 » نه ، به نفس طبيعت تا اينكه اشكال كنند ، طبيعت ، من حيث هى هى ليست الا هى .
سؤال : معناى تعلّق طلب به وجود طبيعت چيست به عبارت ديگر : آيا معناى تعلّق طلب به وجود طبيعت ، مانند عروض بياض بر جسم است ؟
بديهى است كه در عروض سفيدى بر جسم بايد اوّل ، معروض و جسمى داشته باشيم سپس سفيدى برآن ، عارض شود به نحوى كه اگر جسمى موجود نباشد ، معنا ندارد سفيدى برآن عارض شود .
آيا كسى كه مىگويد طلب به وجود طبيعت ، متعلّق و برآن ، عارض مىشود ، معنايش اين است كه ابتدا بايد طبيعت ، وجود پيدا كند سپس طلب بهعنوان يك عارض برآن متعلق شود ؟
جواب : اگر چنان باشد ، مستلزم تحصيل حاصل است زيرا اگر طبيعت در خارج ، موجود شد ، معنا ندارد كه مولا آن را طلب كند ، هدف مولا اين است كه به واسطهء تعلّق طلب ، به طبيعت ، لباس وجود بپوشاند به عبارت ديگر : غرض او اين است كه به وسيلهء « طلب » ، مكلّف را تحريك نمايد كه نمازى را كه در خارج تحقّق ندارد ، ايجاد كند و كأنّ جعل بسيط دربارهء صلات تحقّق پيدا كند .
خلاصه : معقول نيست كه ابتدا ، طبيعت ، وجود پيدا كند سپس طلب مولا به آن
هامش
( 1 ) - و همچنين مطلوب مولا در باب نواهى ، ترك و عدم طبيعت است .