تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إيضاح الكفاية (فارسى) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
ضرورت دارد و هنگامى كه عدم براى چيزى ضرورت داشت ، ديگر چه نيازى به علّت دارد . آيا در عدم ، نياز به علّت دارد ؟ فرض ، اين است كه عدم براى او ضرورى است . آيا در وجود ، محتاج به علّت است ؟ امكان ندارد كه او وجود پيدا كند . لذا مىگوئيم همان‌طور كه واجب الوجود از نظر بحث ما نيازى به علّت در آن ، تصوّر نمىشود - به خاطر ضرورت وجود - در ممتنع الوجود هم نيازى به علّت تصوّر نمىشود - به خاطر ضرورت عدم - حال اگر موجودى را چنين فرض كنيم كه : چنانچه آن را در يك كفّهء ترازو و وجود را در كفّهء ديگر قرار داده ، مشاهده مىكنيم كه نه تمايلى به طرف وجود ديده مىشود نه تمايلى به جانب عدم ، يعنى هم با وجود ملائمت دارد و هم با عدم ، سازگار است ، در اين صورت مىگوئيم نسبت آن شىء با طرفين ، متساوى و محتاج به علّت است زيرا با هيچ‌يك از طرفين ، ارتباط خاصّى ندارد نه جانب وجودش ضرورت دارد نه جانب عدم ، پس اگر بخواهد در مسير وجود ، قرار گيرد بايد كسى او را هدايت كند و دستش را بگيرد تا لباس وجود بپوشد و چنانچه بخواهد به طرف عدم ، تمايل پيدا كند ، نياز به دستگير دارد و كانّ هميشه مانند فرد متحيّر بر سر دو راهى قرار دارد و خودش ذاتا - به تنهائى - نمىتواند به جانبى برود مگر اينكه يك علّت مرجّحه‌اى از خارج برايش تحقّق پيدا كند و او را در يكى از طرفين قرار دهد پس خلاصه اينكه : ملاك نياز او به علّت ، اين است كه او « ممكن الوجود » مىباشد . سؤال : اگر علّتى پيدا شد و ممكن الوجود را موجود نمود و او را در مسير وجود قرار داد ، در اين صورت ، آن ممكن الوجود حقيقت خود را از دست داده و واجب الوجود مىشود يا اينكه بعد از وجود هم او بر صفت خودش باقى و باز هم ممكن الوجود