چيزى است كه به واسطهء فصل ، عارض انسان مىشود - كه فصل انسان عبارت از ناطق است و نسبت ناطق با انسان ، تساوى است -
تذكّر : تاكنون جمعا پنج قسم ، بيان كردهايم .
امّا در مواردى كه چيزى به واسطه خارجيّه ، عارض بر معروض شود ، چهار قسم تصوّر مىشود :
1 - گاهى واسطهء خارجيّه با معروض ، مساوى است . 2 - گاهى واسطهء خارجيّه ، اخص از معروض است . 3 - گاهى هم واسطه ، اعم است . 4 - و گاهى ممكن است واسطهء خارجيّه با معروض ، مباين باشد .
امّا مثالهاى آن : مثل اينكه « ضحك » بر انسان ، عارض شود به واسطهء اينكه او متعجّب است كه متعجب بودن ، هم خارج از ذات است و هم با ذات ، مساوى مىباشد كما اينكه در اوّلين مثال در رابطه با تعجّب گفتيم عروضش بلاواسطه است امّا وقتى مسئله ضحك ، مطرح مىشود از نظر تساوى ، ضحك و تعجّب يكى هستند فقط فرقشان اين است كه تعجّب بلاواسطه ، عارض انسان مىشود امّا عروض ضحك بر انسان به واسطهء تعجّب است كه تعجّب امرى مىباشد كه خارج از جنس و فصل انسان است و مع ذلك مساو للانسان - از نظر تطبيق بر افراد ، عنوان تساوى دارد -
مثال ديگر : اگر گفتيد « الحيوان ضاحك » عروض ضحك براى انسان به واسطه است و واسطهء آن ، انسان هست و انسان ، نسبت به حيوان ، خارج از ذات حيوان است و حيوان داخل در ذات انسان است پس در مثال مذكور ، واسطه ، اخص است و در نتيجه عروض عارض هم به واسطه يك امر اخص خواهد بود - در عين اين كه خارج از ذات و ذاتيّات است -
مثال ديگر : اگر تحيّز بر « ابيض » عارض شود - بما انّه جسم - در اين صورت ، اگر
إيضاح الكفاية (فارسى) — صفحة 16
مساهمون: الشيخ فاضل اللنكراني
ص١٦